تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
وصل نامخصوص را دادم به اين هجران خاص * ما به از شهد دغل دانيم زهر پاك را
* * *
ز دست خوى تو دايم دلم غمين باشد * كسى كه دل به تو بدخو دهد چنين باشد رقيب مانع وصلم نمىتواند شد * مگر رضاى تو نامهربان چنين باشد
* * *
گرانى از درت اى شوخ بىوفا بردم * به آن جهان ز تو بدعهد ماجرا بردم
* * *
چه حالت است ندانم كه جانب تو گرفت * به هركه از تو ستم‌پيشه التجا كردم
* * *
عداوتم به رقيبان نماند « 1 » و مضطربم * كه بر طرف شدن عشق ازين شود معلوم
* * *
به قول بو الهوس از عاشق احتراز مكن * زبان طعنهء بدگو به هرزه باز مكن فريب وصل مده من به هجر خو كردم * شب فراق مرا بيش ازين دراز مكن نيازمندى ما رفع شد بگوييدش * كه خويش را به عبث ، سر گران ناز مكن
* * *
دور از تو نصيب دل ما رنج و عذاب است * عمرىست كه بيمار تو را ، حال خراب است ما طاقت وصل تو نداريم ، همان هجر * بر دوزخيان پرتو خورشيد ، عذاب است وقت است كه بر هر دو جهان دست فشانيم * ما را كه به گلگونِ اجل پا به ركاب است از فرط ظهورت نتوان در تو نظر كرد * بىپرده نهانى تو ، چه حاجت به نقاب است
هامش
( 1 ) . اصل : دو .