گر مايهء روى تو ستيزد خورشيد * بر خاك عرق ز شرم ريزد خورشيد
از چهره بناز پرده گر برفكنى * در ديدهء خفّاش گريزد خورشيد
* * *
اى سينه بيا كه داد و « 1 » فرياد دهيم * فرياد و فغان به بلبلان ياد دهيم
يك شعله ز آه خود فرستيم به چرخ * خاكستر آفتاب بر باد دهيم
* * *
زلف تو كه صد شكن برو افزون است * جان و دل عاشقان در آنجا خون است
يا رب به چه حيله مِلك ليلى كردند « 2 » * آن خانه كه ميراث دل مجنون است
* * *
دوشينه هزار بار بيشت ديدم * هر بار درون دل ريشت ديدم
هرچند كه سركشيدى آخر از من * در دامن آرزوى خويشت ديدم
* * *
پيوسته مرا در آب مىجويد اشك * وز آتش دل حديث مىگويد اشك
از بس كه نمانده است نم در جگرم * گرد از رخ من به شعله مىشويد اشك
* * *
گه ديدهء تر چشم نگاهم گيرد * گه دود جگر دامن آهم گيرد
گر بهر مرادى سوى مشرق تازم * خورشيد ز مغرب سر را هم گيرد
* * *
آن شوخ كه جا در دل ويران كرده * وز غمزه هزار رخنه در جان كرده
هر تار سيه ز كاكل مشكينش * كفرىست كه جان در تن ايمان كرده
* * *
اى هجر مسيح از تو دمى دلخوش نيست * يك لحظه ز فرياد و فغان خامش نيست
بر مرگ مزن طعنهء بيداد كه او * هرچند ستمگر است ، عاجزكش نيست
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : - و .
( 2 ) . اصل : گردد .