پيكرم همچو نى خشك شده داغ برو * روزن نغمهء در دست ، كه در مزمار است
قدر جان بازشناس اندكى اى طفل مگر * جان گيايىست كه در طبلهء هر عطار است
اينچنين سهل ز طومار دل ما مگذر * كز ازل تا به ابد جمله درين طومار است
گر رود جانب خصم تو زبردست اجل * گُرز همچون تن ارقم همه سر ، رفتار است
ور كند قصد عدوى تو ، كمينساز قضا * تير همچون سر افعى ، همه تن سوفار است
با سخاى تو مطر چون گهر تابان است * با وجود تو جهان چون غلط تكرار است
طاير بخت تو مرغى است كه چون ارزن خورد * فلكش معتكف زاويهء منقار است
در جهانى كه سراپردهء حزم تو كشند * خم مى همچو فلاطون خرد هشيار است
هركه افسون تمنّاى تو در وى بگرفت * استخوان در بدنش عقرب و شريان مار است
* * *
ببين درياى چشمم را و رود سيل مژگانش * مياور بر زبان ديگر حديث نوح و طوفانش
عجب فصل بهارى كرد عشق از چهرهام ظاهر * كه آه سرد و اشك گرم باشد باد و بارانش
به چشمم آشنا مىآيد آن زلف سيه ، آرى * شبى با بتپرستان ديدهام در كافرستانش