درآمده ؟ والدهاش از سر مهر و شفقت و دلسوزى باز گفت : امتحان بايدش كرد ، اگر به امتحان در نيايد آنچنان است كه تو مىگويى ، آنگاه اختيار در دست تست ، ترس از آن دارم كه غير واقع باشد ، و او حيف شود . اين سخن زن معقول او شد . و يكى از نديمان او كه از پدر حضرت سلطان « 1 » مانده بود او نيز مصلحت ديد . كافر گفت : نيك مىگويى آن كنم كه مصلحت بينى . به اتفاق يكديگران « 2 » بتخانهانگيز كردند ، و اسباب بتخانه را « 3 » آماده ساختند . بعده يكى را فرمود : اى فلانى « 4 » ! ستق بغرا خان را طلب كن . آن بود كه بزرگوار را طلب كردند . آن كافر ، يعنى « 5 » هارون بغرا خان گفت : اى فرزند ! پندارم كه به دين محمدى « 6 » داخل شده و از دين ما برآمده ( اى ) . حضرت سلطان قسم ياد كرد به عرف آنها . با وجود آن هم اكتفى نكرد و گفت : اى فرزند ! مىخواهم كه بتخانه بنا كنم و عمارت سازم به اين بتخانهء اول تو بايد كه « 7 » دست مانى . حضرت سلطان بر پاى شد ، و به جان قبول كرد ظاهرا « 8 » ، اما در دل خود بسى متألم شد كه چه چاره سازم كه ازين ورطه خلاص شوم . در همين انديشه بود كه شب درآمد . برخاست و با ياران خود پيش استاد خود « 9 » خواجه ابو النصر سامانى رفت . گريان شد و گفت : اى « 10 » بزرگوار ! از پدر خود خرد « 11 » ماندم و شما را پدر خواندم ، عم من غالبا از اسلام من خبردار شده است و از براى امتحان من از علامات كافرى « 12 » بتخانه بنا مىكند ، و التماس آن « 13 » دارد كه بانى من باشم ، چاره اين چيست ؟ اگر نكنم هلاك خواهد كرد و اگر بكنم از دين خواهم برآمد « 14 » . درين باب مصلحت در دست « 15 » ملازمان است .
خواجه گفت : اى فرزند ! باك نيست كه از براى حفظ جان مثل اين امور را بعضى از فقها تجويز كردهاند اگر نيت مسجد كنى و دست در وى مالى « 16 » عند الله خير خواهد بود ، ازين ممر غم مخور و اندوهگين مباش . ازين سخن خواجه حضرت سلطان « 17 » بسيار « 18 » خوشحال شد . بهفور « 19 » بازگشت .
چون روز شد « 20 » آفتاب جهانافروز از مطلع مشرق طلوع كرد ، آنگاه اين كافر منادى فرمود تا همه سپاه و لشكر او جمع آمدند و در آن زمين كه بناى اين عمارت مقرر شده بود حاضر آمدند « 21 » و حضرت سلطان را طلب كردند و عمش فرمود : اى « 22 » ستق بغرا خان ! بيا كه اگر به ما اتفاق دارى آن كن كه
هامش
( 1 ) - ب : - از پدر . . . سلطان
( 2 ) - ب : يكديگر
( 3 ) - ب : - را
( 4 ) - ب : فرمودند كه ستق
( 5 ) - ت : - يعنى
( 6 ) - الف : دين محمد
( 7 ) - ب : اول بايد كه تو
( 8 ) - ب : بر پاى شده ظاهرا به جان قبول كرد
( 9 ) - ت : + حضرت
( 10 ) - ت : + پدر
( 11 ) - ب : - خرد
( 12 ) - ب : علامات كفر
( 13 ) - ب : اين
( 14 ) - ب : خواهم برآمدن
( 15 ) - ب : + حقپرست گرهگشاى
( 16 ) - ب ، ت : مانى
( 17 ) - ت : - سلطان
( 18 ) - ب : - بسيار
( 19 ) - ب ، ت : بالفور
( 20 ) - ب : - شد
( 21 ) - ب ، ت : حاضر شدند
( 22 ) - ب : + فرزند