ما مىكنيم ، و آن پرست كه ما مىپرستيم . امروز روز آنست كه بناى معبد خود مىكنيم ، بايد كه اول دست تو مالى ، تا باشى درين عمارت بانى « 1 » . حضرت سلطان الاولياء به طوع و رغبت خود قبول كرد و گفت : خوش باشد . دامن مبارك بر ميان برچيد ، و آستينها بركشيد و به جميع ياران خود به نيت مسجد سه مرتبه دوگان « 2 » خشت برداشت و بر سر كار برد و درچيد در جايى كه بايست چيدن « 3 » . مرتبه چهارم باز مىخواست كه خشت بردارد عمش فرياد برآورد كه : اى نور ديده و فرزند دلپذير « 4 » من ستق بغرا خان ، باز گرد ! كه زياده بر اين طاقت آزردن دست نازك و ساعد سيمين تو ندارم ، اين مقدار تكليف هم كه به تو كردم بنا بر مصلحتى بود ، اين بار خاطرم از جانب تو جمع شد ، ديگر هرچه خواهى آن كن . اين « 5 » بگفت و مردم را رخصت داد و بناى آن بتخانه به همان مقدار ترك يافت و تعمير نيافت . روز به آخر آمد و شب درآمد . چون « 6 » پاسى از شب گذشت ، حضرت سلطان باز به ملازمت خواجه رفت و گفت :
اى بزرگوار ! آن كردم كه « 7 » فرمان تو بود و به اين وجه از چنگ آن كافر خلاص گشتم ، ليكن « 8 » آخر يك روز هست كه اين « 9 » سگ جهنمى همه مايان را هلاك خواهد كرد ، مصلحت چيست ؟ حضرت خواجه گفت : اين را تو نيك مىدانى ؟ حضرت سلطان گفت : اگر كار براى من برآيد مصلحت « 10 » در آن مىنمايد كه خروج كنيم ، باشد كه حق سبحانه و تعالى ظفر بخشد « 11 » خواجه گفت : نيك مىگويى اگر توانى جرأت كردن « 12 » . حضرت سلطان گفت : اى بزرگوار ! و هو القادر « 13 » فوق عباده ! باشد كه حق سبحانه و تعالى قهر خود به اين كافران و نابكاران گمارد ، تا همه مقهور و مغلوب گردند « 14 » . حضرت خواجه گفت : اين مصلحت نيك است ، اما يكمرتبه لشكر اسلام كمتر است « 15 » حضرت سلطان گفت : اى بزرگوار ! توكلت على الله و لا ارجو سوى الله . آخر اتفاق بر خروج كردند « 16 » . و حال آنكه در آن عصر و زمان بعضى از مسلمانان بودند كه از ترس اين « 17 » كافران در زير خانهها عبادت مىكردند . حضرت خواجه قدس الله تعالى « 18 » روحه كه آنجا بود مدت شش ماه يكانيكان جمع شده بودند ، قريب به ششصد كس « 19 » . چون آن شب گذشت ، شب ديگر اول شب بود كه « 20 » حضرت سلطان به همان سى و نه تن ياران خود پيدا شد و گفت : اى بزرگوار ! ديگر محل تأخير نيست برخيزيد تا بر سر كار باشيم . حضرت
هامش
( 1 ) - ب : اول تو دست مانى تا بانى اين عمارت تو باشى
( 2 ) - ت : + دوگان
( 3 ) - ب : - در جايى . . . . چيدن
( 4 ) - ب : دلبند
( 5 ) - ب : آن
( 6 ) - الف : - چون
( 7 ) - ت : - كه
( 8 ) - ب ، ت : اما
( 9 ) - ب : آن
( 10 ) - ب ، ت : + مايان
( 11 ) - ب : + حضرت
( 12 ) - الف : جرات كرد
( 13 ) - ب ، ت : و هو القادر
( 14 ) - ب ، ت : مغلوب شوند
( 15 ) - الف : كمترند
( 16 ) - ب : اتفاق كردند و خروج كردند
( 17 ) - ب : - اين
( 18 ) - ب : - تعالى
( 19 ) - الف : - كس
( 20 ) - ب : - كه