بنام خواجه مصطفى رومى كه با سرمايه خواجه و براى خواجه تجارت مىكرد در يكى از سفرهاى تجارتى خود در راه بازگشت از بخارا به سمرقند گذارش به شهر سبز افتاد و در آنجا با يكى از كارمندان و مستوفيان ديوانى سلطان احمد ميرزا بنام ميرك حسن كه از اين مصالحه و انتزاع تاشكند از قلمرو حكومت سلطان احمد ميرزا ناراحت بود ، ملاقات كرد ، ميرك حسن در ضمن صحبت و گفتگو با وى گفت :
خواجه مصطفى ! « 1 » تو مرده سادهلوح و بىتكلفى سخنى دارم ، توانى كه بعرض حضرت خواجه رسانى ؟ وى گفته بلى توانم ، يكى از اعزه اصحاب نقل كرده كه من در مجلس حضرت ايشان حاضر بودم كه خواجه مصطفى رومى از جانب شهر سبز آمده به حضرت ايشان عرض كرد كه ميرك حسن ديوان سخنى گفت و مبالغه كرد كه اين سخن را به حضرت خواجه رسانى ، حضرت ايشان فرمودند بگوى ، گفت ميرك حسن مىگويد كه ميرزا سلطان احمد را اندك جائى مانده است ، حضرت خواجه عنايت فرمايند آن را نيز بگيرند و مايان را خلاص گردانند . به مجرد شنيدن اين سخن در حضرت ايشان تغيير عظيم پيدا شد و غضب مستولى گشت چنانچه مويهاى محاسن شريف حضرت ايشان راست ايستاد ، دست مبارك بر دست كشيدند و فرمودند كه آن سگ مرا سلاخى مىفرمايد و از غايت تغير و غضب فى الحال برخاستند و بحرم درآمدند و مخاديمى كه حاضر بودند ، خواجه مصطفى را بر آوردن پيغام ملامت كردند ، بعد از چهارده روز ميرك حسن را واقعه روى نمود كه ميرزا سلطان احمد بر وى غضب كرد و بفرمود تا وى را زنده پوست كندند . « 2 »
ما در اينجا نوشته صاحب رشحات را عينا نقل كرديم تا در عبارات و كلمات
هامش
( 1 ) - ص 537
( 2 ) - رشحات ص : 537 - 538