هرچه بينى ، جز هوا ، آن حق بود ، در دل نشان ! * هرچه يا بى ، جز خدا ، آن بت بود ، درهم شكن
ابو الحسن على بن جولوغ فرخى سيستانى ، در كمال پختگى و سختگى و غايت مهارت و استادى ، ولى به اميد دريافت صله از ابو المظفر محمد بن احمد بن محمد از امراء چغانيان ، در وصف شكار و داغگاه وى ، چنين سروده و بر خود باليده است :
چون پرند نيلگون بر روى پوشد مرغزار ، * پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار .
داغگاه شهريار ، اكنون چنان خرم بود . * كاندرو ، از نيكوئى ، حيران بماند روزگار .
بر در پردهسراى خسرو پيروزبخت ، * از پى داغ ، آتشى افروخته ، خورشيدوار .
خسرو فرخسير ، بر بارهء دريا گذر ، * با كمند ، اندر ميان دشت ، چون اسفنديار .
اژدها كردار ، پيچان در كف رادش ، كمند * چون عصاى موسى ، اندر دست موسى گشته مار .
اى جهانآراى شاهى ! كز تو خواهد ، روز رزم ، * پيل آشفته امان و شير شرزه ، زينهار !
ولى ، بعد به اين شعر حكمتآموز و عرفاناندوز سنائى غزنوى مبدل شده است كه براى پرورش اخلاق ابناء زمان ، با يك دنيا فروتنى ، مىخواند .
ديد ، وقتى ، يكى پراكنده ، * زندهاى ، زير جامهء ژنده !
گفت : كاين جامه ، سخت خلقانست ! * گفت : هست آن من ، چنين ز آنست !
چون نجويم حرام و ندهم دين ، * جامه لا بد بود ، چنان و چنين ! !
همين سنائى ، شاعر قرن ششم هجرى ، در آغاز كار ، از مدحسرايان سلاطين و امرا بود و سخنان هزلآميز نيز مىگفت و از همين راه مديحهسرائى و تملقرانى ، مرتبت مىجست و منزلت مىخواست و اگر بوى عنايتى و التفاتى نمىكردند ، بذم و هجا زبان مىگشاد و داد دل خويش از كهتر و مهتر مىستاند . اشعار اين دوره از عمرش ، اگرچه از لحاظ فصاحت و بلاغت و انسجام لفظ و معنى ، در حد كمال و دشوارترين معانى را در جزلترين عبارات پرورانيده است ، ولى همه در آزپرستى و نفسپرورى و طمعورزى و گدامنشى و دريوزگى است و در خواننده شور و هيجانى برنمىانگيزاند . اما ، پس از آنكه بعرفان گرائيد و تحول فكرى يافت ، افكارش سراپا عوض شد و سخنان تلخ و خامش ، شيرينى و پختگى پذيرفت و « هر بيتى از آن اقليمى و هر هزل تعليمى » شد تا آنجا كه گفت :