و سلاست و جزالت تركيب و براعت و فخامت معانى ، در حد كمال سخندانى است و مىتوان آن را قالب محكم و منسجم زبان نغز درى دانست :
گر دل و دست بحر و كان باشد ، * دل و دست خدايگان باشد .
شاه سنجر ، كه كمترين بندهاش ، * در جهان ، پادشهنشان باشد !
پادشاه جهان ، كه فرمانش ، * بر جهان ، چون قضا ، روان باشد !
آنكه ، با داغ طاعتش زايد ، * هركه ز ابناى انس و جان باشد !
و آنكه ، با مهر خازنش رويد ! * هرچه ز اجناس بحر و كان باشد !
دستهء خنجرش جهانگيرست ، * گرچه يك مشت استخوان باشد !
عدلش ، ار با زمين بخشم شود ، * امن ، بيرون آسمان باشد !
قهرش ، ار سايه بر جهان فكند ، * زندگانى ، در آن جهان باشد
هر كجا ، سكه شد بنام و نشانش ، * بخل ، بىنام و بىنشان باشد !
هر كجا ، خطبه شد بنام و بيانش ، * نطق را دست بر دهان باشد !
مىنگويم كه جز خداى كسى ، * حالگردان و غيبدان باشد ،
گويم ، از رأى و رايتت ، شب و روز ، * دو اثر در جهان عيان باشد :
رأى تو ، رازها كند پيدا ، * كه ز تقدير در نهان باشد !
رايتت ، فتنهها كند پنهان ، * كه چو انديشه بيكران باشد !
لطفت ، ار مايهء وجود شود ، * جسم را ، صورت روان باشد !
بأست ، ار بانگ بر زمانه زند ، * گرگ را سيرت شبان پاشد !
نبود خط روزيى مجرى ، * كه نه دست تو در ضمان باشد !
نشود كار عالمى بنظام ، * كه نه پاى تو در ميان باشد !
در جهانى و از جهان بيشى ، * همچو معنى كه در بيان باشد !
آفرين بر تو ، كآفرينش را ، * هرچه گوئى چنين ، چنان باشد !
آنگاه ، با اين قدرت و شوكت سخندانى و چيرهزبانى ، خود را چنان حقير و