زبون و مسكين و ناتوان مىسازد كه مىگويد :
خسروا ! بنده را چو ده سالست * كه همى آرزوى آن باشد ،
كز نديمان مجلس ، ار نشود ، * از مقيمان آستان باشد ! !
بخرش ، پيش از آنكه بشناسى ، * وانگهت رايگان ، گران باشد .
اين شاعر توانا ، مدتى بعد ، جاى خود را بشاعر توانائى . چون شيخ اجل سعدى شيرازى ، مىدهد ، كه بسبب پرورش در مكتب عرفان ، در همان حد كمال فصاحت و جزالت و فخامت سخن ، انكيانو ، پادشاه عصر را ، در قصيدهاى چنين مدح مىگويد :
دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى ، * زنهار ! بد مكن ، كه نكرده است عاقلى !
اين پنجروزه مهلت ايام آدمى ، * آزار مردمان نكند ، جز مغفلى !
بارى ، نظر به حال عزيزان رفته كن ، * تا مجمل وجود ببينى مفصلى !
اين پنجهء كمانكش و انگشت خطنويس ، * هر بندى اوفتاده به جائى و مفصلى !
درويش و پادشه نشنيدم كه كردهاند ، * بيرون از اين دو لقمه روزى ، تناولى !
ز آن گنجهاى نعمت و خروارهاى مال ، * با خويشتن ، به گور نبردند ، خردلى !
از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت * بهتر ز نام نيك ، نكردند حاصلى !
بعد از هزار سال كه نوشيروان گذشت ، * گويند از او ، هنوز ، كه بوده است عادلى !
دل در جهان مبند ، كه با كس وفا نكرد ، * هرگز نبود دور زمان ، بىتبدلى !
مرگ از تو دور نيست ، و كرهست ، فى المثل * هر روز ، باز مىرويش پيش ، منزلى !
بنياد خاك بر سر آبست ، از اين سبب ، * خالى نباشد از خللى يا تزلزلى !
دنيا مثال بحر عميقى است پرنهنگ ، * آسوده عارفان ، كه گرفتند ساحلى !
بعد از خداى ، هرچه تصور كنى بعقل ، * ناچار ، آخريست همىدون كه اولى !
خواهى كه رستگار شوى ، راستكار باش ، * تا عيبجوى را نرسد بر تو ، مدخلى !
تير از كمان چو رفت ، نيايد بشست باز ، * پس واجب است ، در همه كارى ، تأملى !
بايد كه قهر و لطف بود پادشاه را ، * ورنه ميسرت نشود ، حل مشكلى !
وقتى بلطف گوى ، كه سالار قوم را ، * با گفتگوى خلق ، ببايد تحملى !