من ، نه مرد زن و زر و جاهم ! * به خدا ! كر كنم ، و گر خواهم ! !
ور تو تاجى دهى ز احسانم ، * بسر تو ، كه تاج نستانم ! !
همين شاعر چاپلوس و گويندهء پاىبوس ، يكباره ، به تمام زخارف و عوارف دنيوى پشتپا زد و از همهء مطامع و هواجس نفسانى دست كوتاه كرد . سكون و سكينه و اعتبار و وقار عرفان به او چنان عزت نفس و مناعت طبع و علو همت و سمو مرتبت بخشيد كه خود ، پادشاه كشور خويش شد و بجاى قصيدههاى پرطمطراق و طنطنه و با دبدبه و كبكبهء مدح و ستايش اين و آن ، بسرودن مثنويهاى درربار و حكمت شعار پرداخت .
همان كس ، كه براى لبى آب و كفى نان و دانكى سيم و زر و دانهاى در و گهر ، سرهنگى حقير و سراپا تقصير را ، چنين مدح مىكرد و بر پاى مردى زبونتر از خود سر بخم مىآورد :
اى سنائى ! نشود كار تو ، امسال ، چو چنگ * تا به خدمت نروى و نكنى پشت ، چو چنگ !
سر سرهنگان ، سرهنگ محمد ، مردى ، * كه سرآهنگان خوانند ، مر او را سرهنگ !
گر بسقلاب وزد باد نهيبش ، نهشگفت ! * كه سيهروى شود مردم سقلاب ، چو زنگ !
بر پلنگ ار بنهد دست ، ز روى شفقت ، * نجم سياره نمايد نقط ، از پشت پلنگ ! !
ولى پس از آنكه ، مس جان را به كيمياى عرفان زر كرد ، خشت زير سر و بر طارم هفت اختر پاى گذاشت و چنين گفت :
به سكه شنيدى صفت روم و چين ، * خيز و بيا ملك سنائى ببين !
تا همه دل بينى ، بىحرص و بخل ، * تا همه جان بينى ، بىكبر و كين !
زر نه ، و كان ملكى زيردست ! * جونه ، و اسب ملكى زير زين !
پاى نه ، و چرخ به زير قدم ! * دست نه ، و ملك به زير نگين !
رخت كيانى نه ، و ارواحوار ، * تخت برآورده بچرخ برين !
عافيتى دارى و خرسندئى ، * اينت ! حقيقت ملك راستين !
گاه ، ولى گويد : هست آنچنان ! * گاه عدو ، گويد : هست اينچنين ! !
او ، ز همه فارغ و آزاد و خوش ، * چون گل و چون سوسن و چون ياسمين !
اگر بر همين روال و منوال ، در تاريخ شاعران ايران تفحصى و تصفحى رود ، بنام و نشان و آثار و معالم شاعرانى برمىخوريم مانند : ابو الحسن شهيد بلخى و ابو عبد اللّه