تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 1957

مساهمون:

ص١٩٥٧

نثر گويا و شعر گونه

تو راه غايب ، ناميده اند ، چون " ظاهر " نيستى ، نه اينكه " حاضر " نباشى . " غيبت " به معناى " حاضر نبودن " تهمت ناروائى است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند ، فرق ميان " ظهور " و " حضور " را نمى دانند ، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناى " ظهور " است ، نه " حضور " و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مىخوانند ، ظهورت را از خدا مىطلبند نه حضورت را چون تو حاضرى وقتى ظاهر مىشوى ، همه انگشت حيرت به دندان مىگزند با تعجب مىگويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند . و راست مىگويند ، چرا كه تو در ميان مائى ، زيرا امام مائى ، جمعه كه از راه مىرسد ، صاحبدلان " دل " از دست مىدهند و قرار از كف مىدهند و قافلهء دل‌هاى بى قرار روى به قبله مىكنند و آمدنت را به انتظار مىنشينند . . . " . 7 . رو به خورشيد / نسترن قدرتى تا تويى هم نوا و همرازم * رو به خورشيد خانه مىسازم در هواى تو لحظه لحظهء عمر * در هواى زلال پروازم همنوا با نواى بارانم * با گل و آفتاب دمسازم با تو دنياى من تماشايى ست * تا خدا مىرسد ، گلآوازم اى تمام صفاى باور من ! * مىكنى دم به دم سرافرازم مىسرايم سرود سبز تو را * عشق تو كرده نغمه پردازم هستى ام را ، همه وجودم را * در رهت عاشقانه مىبازم ! 8 . انتظار حبيب / جواد محدثى در گوش ما جز آيهء " انى قريب " نيست * بر لب به جز ترانهء " امن يجيب " نيست ما شيعه‌ايم و پيرو آل محمديم * با مدعى بگو كه " ولايت " غريب نيست لب تشنهء فرات و تب آلود تربتيم * ما را شميم عشق ، به جز بوى سيب نيست سوداى اهل بيت ، جهانگير گشته است * بيچاره آنكه زين همه ، هيچش نصيب نيست بسيار بوده اند غريبان ، ولى كسى * چون اهل بيت در وطن ، خود غريب نيست