تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧
مشايخ بودند ، گفتند : چنان است كه او مىگويد . جنگ برخاست و نقار باز پر كند 18 . وقت عمره آمد 19 ، شيخ بوالحسن 20 سركى به عمره شد ، باز آمد . وقت نماز آمد ، نماز كرد و جماعت همه حاضر بودند 21 ، وى برخاست 22 و فرا سر هريكى 23 مىشد و بوسه بر سر ايشان مىداد و عذر مىخواست . يكى از مشايخ وى را برادر خوانده بود 24 ، گفت : حق بگفتى ، ايشان كه در آن دانستند و مشايخ 25 مهينان با تو يار بودند 26 ، اكنون آمدى از آن باز بودى به قول سفيهى چند . وى گفت 27 : من باز نه بوده‌ام اما من 28 هرگه به عمره شدمى 29 در راه چند آيت قرآن برخواندمى 30 و ورد بسيار . امروز در راه مىگفتم با خود : كه او چنين گفت ، او را چنين گويم ، و فلان را چنين گويم . همه راه در خصومت بودم . اكنون آمدم ، خود را و دل خود را باز رهانيدم . ايشان خواهيد برحق بيد 31 و خواهيد بر باطل . من دل خود را كردم 32 ، يعنى فراغت دل 33 به خصومت بيهوده دريغ بود كسى را كه دل بود 34 . 6 - شيخ محمد ساخرى اوايد كه آن مرد به سر گور 35 مصطفى ، صلى اللّه عليه و سلم 36 ، گفت كه : مهمان تو آمده‌ام يا رسول اللّه ، كه 37 مرا سير كنى يا اين قنديل‌ها 38 درهم شكنم . كه شيخ 39 محمد ساخرى آمد ، وى را خواند و خرما و خوردنى ساخته بود ، وى را سير كرد و گفت : چه گفته بودى ، رسول خداى را ؟ و مىخنديد . بگفت آنچه گفته بود . گفت : تو از چه 40 مىگوئى ؟ گفت : خفته بودم ، مصطفى را صلى اللّه عليه و سلم ، به خواب ديدم . مرا گفت : مرا مهمانيست ، بس بدخوست ، وى را به خانه بر و سير كن 41 و وى را بگوى كه : جاى فرا بدل ، كه ايدر به آرزوانه بس بد است 42 .

شيخ جوال‌گر .

1 - از ياران ايشان است ، باهم بوده‌اند در صحبت . 2 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ عمو گفت كه : وقتى به مكه تنگى افتاده