بود ، صوفيان قومى متأهل شدند و وليمهها 43 دادند 44 تا حال فراختر گشت و بر معلوم افتادند . شيخ جوالگر هم زنى خواست ، آن شب بود . روز ديگر 45 به طيبت فرا صوفيان گفت : نه بحليد 46 از سوى من كه آن چنان خوش نبود . از چند گاهها فرا من بنهگفتيد 47 .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ عمو گفت كه : شيخ احمد 48 جوالگر تنها نان خوردى . وى را گفتند چرا تنها نان خورى ؟ وى گفت 49 : از بهر آنكه روزى با پيرى هم كاسه بودم ، پارهاى گوشت برداشتم ، پسند نامد ، با جاى نهادم . وى بانگ بر من زد ، گفت : چيزى كه خود را نمىپسندى چرا ديگرى را مىپسندى 50 ؟ در دهن نه . از آن وقت فرا تنها 51 طعام مىخورم تا به ادب شوم 52 . شيخ عمو گفت كه 53 : پس از آن وى را به خراسان ديدم ، هم تنها مىخورد 54 . وى مجاور حرم مىبود 55 و از فرغانه بود ، يعنى شيخ احمد جوالگر 56 .
شيخ بوالحسن 57
حداد هروى .
1 - سيد بوده ، درويش ، مجرد 58 ، ظريف از ظرفاى صوفيان 59 . به مكه بوده مجاور 60 با مشايخ درويش صادق 61 .
2 - وى به شيخ بو العباس 62 قصاب آمد ، شيخ 63 وى را گفت : بوالحسن ، از كجا مىآئى 64 ؟ گفت : از سوى خراسان . گفت : پس عراق ازينسوى است از ظرافت بوالحسن و از دوستى هاريوكان .
3 - و اوايد 65 كه از مكه به قصاب آمد . پرسيد كه : جوانمردى چيست ( 65 ) ؟
وى جواب داد : بگويم 66 اى ابو الحسن 67 : جوانمردى آن بود كه هريسه بر ياران سرد نكنى ، بر هواى دل ننهى . دل الحكاية بطولها 68 .
4 - شيخ الاسلام گفت كه 69 : در جعبهى من از شيخ احمد كوفانى اين حكايت است كه چيزى ارزد 70 ، گفت : اين بوالحسن به آخر عمر به ستارآباد 71 مىبود