و به جاى خود آمد و بنگريست ، خود 28 را در سجاده ديد پيچيده 29 و در صفهى قنديل آويخته ، متحير بماند و بانگ برآورد كه : از بهر خداى را اين چه حالت است و من ايدر چون افتادم 30 ؟
يكى فراز آمد و وى را بگفت 31 از حال وى كه چه بود و چون رفت 32 .
وى آن بيرايهى خود بشكست و توبه كرد و جامه بدريد 33 ، مرقع درپوشيد 34 و از جملهى اصحابنا شد . و چون پير 35 از دنيا برفت ، پير خانقاه وى را بنشاندند 36 از روزگار نيكو و معاملت 37 نيكو كه ورزيده بود 38 .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : نام وى محمد طبرانى بود و من پسر وى را ديدهام 39 كه به هرى آمد به خانقاه شيخ عمو 40 . جوانى بود سخت ظريف ، آن 41 محمد طبرانى پير شده بود ، مشايخ به وى مىآمدند كه ما را اين بيت بخوان 42 و آن قصه بازگوى .
و آن را برمىخواندى 43 . شيخ عمو فرا احمد 44 كوفانى مىگفت : بخت نيك آن بيتها تمام ياد نداشتى 45 ؟ گفت نه ، كه وى چيزى برندانست خواند 46 . كوفانى گفت : اين نيمبيت بيش ياد ندارم 47 .
شيخ الاسلام گفت كه : پس از آن اين بيتها كسى 48 به من آورد تمام و من خود در كتابى بازيافتم 49 و آن اين است :
القوم اخوان صدق بينهم نسب * من المودة لم يعدل به سبب 50
تراضعوا درة 51 الصهباء بينهم * و اوجبوا لرضيع الكاس ما يجب 52
لا يحفظون على السكران زلتهم * و لا يريبك 53 من اخلاقهم ريب
* * * 4 - و انشدنا الامام لنفسه
اخوان صدق لو يفرق بينهم 54 * فى المشرقين فانها تتألف 55
5 - شيخ الاسلام گفت كه : ذو النون مصرى و شبلى 56 و خراز و نورى و دراج همه در سماع برفتهاند ، رحمهم اللّه 57 . سه تن ازيشان سه روز بزيست 58 و جز ازيشان بودند از مشايخ 59 و مريدان كه در سماع برفتهاند ، رحمهم اللّه ، كه سماع غذا و