3 - شيخ الاسلام گفت كه : از اول اين كار فرا 87 ، همه گويندگان يكسخن مىگويند ، يكى به اندامتر مىگويد ، مىرهد ، و يكى وىاندامتر 88 مىگويد ، مىآويزد . آن چيست 89 ؟ آنكه بو عبد اللّه مولى مىگفت 90 . كودكان در پس وى درمىآمدند 91 مىگفتند : بو عبد اللّه مولى ، مىگفت 92 : اى دوست ، بو عبد اللّه خود بگدار ، مولى مىگوى 93 .
4 - شيخ الاسلام گفت 94 .
آدم زهر است به توحيد ، وا هركه 95 درآميزد شرك كند .
يكى و بس ، ديگر روى فاپس ، برين زيادت آرد كس ؟ !
همه عالم را اين سخن در زبان است ، و اين جوانمردان را در ديده 96 .
* * * 5 - شيخ الاسلام گفت كه : بو عبد اللّه مولى ، اين كار در يكسخن آورده و آن آنيد كه 97 :
وقتى گرسنه بود ، وى را آرزو شد كه 98 مرا دو نان گرم بود و دوشاب كه بخورم . در آن گشنامار به خفت 99 در مسجد جامع ، بر كران شرق كه 100 كرسى خواجه يحيى است 101 پارهاى فراتر بهسوى جنوب ( 101 ) ، مريدى از آن وى به آنجا فراگذشت 102 ، وى را ديد 103 خفته در سجاده و دست در زير سر كرده . با خود گفت : وى گرسنه بود 104 . در بازار رفت و دو نان گرم 105 بستد و پارهاى دوشاب بر آن كرد و بياورد . در زير 106 سجادهى وى نهاد 107 . بوى نان گرم فرا وى رسيد ، بيدار گشت ، آن را ديد كه آرزو بود 108 روى بركرد ، گفت 109 الهى ، كاركى كت 110 بايد ، بدانى ساخت ، يعنى كه ار عنايت بود 111 ، كارك دوستان خود بىسبب و جهد مىسازد .
6 - شيخ الاسلام گفت كه : هيچچيز در نشود به تو ، كه اين كارك 112 ما با تو فرا چيزى شود ، يعنى كه به جهد ما و طلب ما هيچچيز نيايد و فرا هيچچيز نرسيم 113 مگر كه خود وى را عنايتى باشد با كسى 114 .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 556
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٥٥٦