2 - شيخ الاسلام گفت كه : خرقانى فرا من گفت كه : شاگردى از آن بو عبد اللّه دونى فرا من گفت 61 كه : شيخ ما مست بزيست و مست بمرد .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : آن شاگرد وى راست گفت 62 . خرقانى گفت كه : من گفتم وى را كه 63 : آن بو بكر شبلى بوديد 64 كه مست بزيست و مست بمرد ، كه شبلى ديدم 65 در هوا پيش خويش رقص مىكرد 66 و مرا شكر مىگفت .
4 - شيخ الاسلام گفت كه : از بو عبد اللّه دونى پرسيدند كه فقر چيست ؟ گفت :
اسم واقع فاذا تم فهو اللّه ، گفت ناميست كه بيفتاد كه چون تمام شود اوايد 67 .
5 - شيخ الاسلام گفت كه : دونى 68 قرآن فراوان خوانديد و سماع 69 آن دوست داشتيد 70 ، چون فرا آيت زكات يا صدقه رسيديد 71 ، يا خوش شدى ، چيزى از خود بيرون كرديد 72 . يكى را گفتيد : بردار ، بيرون 73 بر ، و بنه و باز گرد تا هركه فرارسد برگيرد 74 .
6 - شيخ الاسلام گفت كه : از آن چيزى بيرون آمدن 75 جوانمردى است ، به آن 76 بازنشستن رعونت است كه كسى را چيزى دهى كه اكنون به مدت نگاه دار 77 ، تو از آن مىشوى خوار يافتن ور بخشيدن است 78 .
فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ
« 1 » .
شيخ الاسلام گفت كه :
بو عبد اللّه مولى 79
.
1 - در هرات بود 80 ، سيد در ايام پير بو سعد زاهد 81 .
2 - روز 82 در خانه مسجد جامع پير بو سعد نيامده بود 83 ، وى در سخن آمد ، لختى بگفت 84 از علم توحيد ، در قوم هيچ اثرى نديد ، گفت :
ار علم توحيد صرف بايد آنك بگفتم 85 ، و ار علم كفج و كدو مىبايد ، فردا بو سعد آيد 86 شما را بگويد .
هامش
( 1 ) قرآن ، ص / 39 .