تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨
و وى را 16 به درد و ناكامى زنده نكرده باشد ، خود رست باشد لا يفلح 17 ، كه استاد و پير درمىبايد لا بد ، كه 18 مرد بىپدر چنان سندره 19 و لا يفلح نبود ، كه بىاستاد و پير . 5 - شيخ الاسلام گفت كه : بو طالب خزرج را مصيبتى 20 افتاده بود در دل . از بغداد برخاست به صباهان آمد ، وى را آنجا قبول بود 21 . على سهل صباهانى ، شيخ صباهان از آن غيرت مىآمد 22 ، وى از آن مىرنجيد 23 . برخاست به شيراز آمد و خواست 24 وى را رباط سياه كردند 25 و پلاس سياه در پوشيد . 6 - شيخ الاسلام گفت كه : جوانمرد ، مرديست كه 26 وى را مصيبت رسد يا از وى چيزى فايت گردد 27 كه مصيبت را فراسازد و كويز دارد و تأسف 28 و حسرت تدارك جويد ، - كه حسرت هم از بابست - و گر يافته‌اى دارد طرب گيرد و بنازد 29 ، نه آنكه اهل مصيبت باشد و فوت اى بازو دعوى 30 مىنمايد و كويز نهان مىدارد تا به تمامى 31 مغرور گردد . 7 - گفت 32 شبى آواز طركست آمد ، شيخ ، بو عبد اللّه خفيف را گفت كه : شيرازى آنچه بود ؟ راست بوايست گفت 33 . گفت : من ورد دارم كه شبانه روز باقلى خشك خورم 34 ، هر روز با كم مىآوردم درخورد خود ، تاكنون به نوزده باقلى آورده‌ام در ماهى شبانه‌روز 35 . 8 - بو عبد اللّه خفيف را رياضت است بسيار و دشوار 36 از آنكه او كرد به نوجوانى 37 و مريدى از عجايب‌ها . 9 - شيخ بو طالب گفت : شيرازى اين را به نازدار 38 كه اينكه مرا افتاد از آن 39 افتاد كه شبى در مهمانى بودم با ياران ، و من عهد كرده بودم كه 40 بريانى نخورم . گفتند : اى مرد بىخويشتن 41 بخور ، 42 ازبس‌كه بر من پيچيدند لقمه‌اى بريان در دهان نهادم 43 ، فاذا انا احسست بايمانى قد خرج . گفت هر نيكوئى كه داشتم از من بيفتاد و بيرون آمد و عتاب پديد آمد و آن از قيمت وى بود 44 . 10 - شيخ الاسلام گفت 45 كه : ايمان او معاينه بوديد 46 و ايمان تو شهادت