تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤

و بو الخير حمصى 84

. قطع التيه مرارا على التوكل ، توفى بعد العشر و ثلاثمائة 85 .

اختلاف نسخه‌ها

( 1 ) - ب ، د : و من الطبقة . ( 2 ) - ج : ابو الخير التيناتي الاقطع رحمه اللّه . د : ابو الخير تيناتى الاقطع . ( 3 ) - الف : به تينات بودى تينات . د : به تينات و تينات . ( 4 ) - ب : مغرب سلمه و او يك دست . د : « سلمه » ندارد . ( 5 ) - كس نداند چون مىبافت . ج : زنبيل بافتى كس نداند . د : يك دست بود و زنبيل بافتى به يك دست ندانستند كه چون بافتى . ( 6 ) - د : وى را ديده‌اند كه به دو دست چون كسى نبودى بافتى . ( 7 ) - د : و با شهر . ( 8 ) - ب : در سنه اثنين و اربعين . ( 9 ) - د : « كه » ندارد . ( 10 ) - ب : از عرب بوده . د : از عرب بوده به تينات نشستى . ( 11 ) - الف ، صحبت داشته بود با بو عبد اللّه جلا . د : ظاهر بوده و صحبت كرده با بو عبد اللّه جلا . ( 12 ) - الف : و جزاز و از مشايخ . ( 13 ) - ب : توكل و فراست . د : يگانه بود در طريقت . و توكل و تيز فراست . ( 14 ) - د : ابو بكر . ( 15 ) - ب : انشاء كرده بر من . ( 16 ) - ب : انحل القلب . ( 17 ) - الف : الهوى ما يستبين . ( 18 ) - الف : و هذا خفى من ان . ج : و من ان تراه الظنون . ( 19 ) - ب : قال ابو الخير . ( 20 ) - الف ، ب : روح العيوب . ( 21 ) - الف : وى گفت كه . ج : گفت وى گفته . د : گفت كه وى گفت هركه . ( 22 ) - د : وى بر كنار . ( 23 ) - ب : از « وى بر كران دريا » تا اينجا ندارد . ج : مرد را ديد . د : « آن مرد را بديد كه بر آب مىرفت » ندارد . ( 24 ) - ج : ندارد . ( 25 ) - ب : وقتى ديگرى ديد كه در هوا مىرفت - گفت . د : وقتى يكى را ديد از مشايخ كه بر هوا مىرفت . ( 26 ) - ب : و بانگ . ( 27 ) - د : گفت برو . و در اينجا در حاشيه اضافات زير را دارد : شيخ الاسلام گفت كه ابو الخير اقطع را پرسيدند : سبب دست بريدن تو چه بود ؟ گفت عيالان مرا فقر و فاقه پيش آمد و چند روز چيزى نيافتيم كه بخوريم . از من چيزى خواستند . نداشتم به كنار جسر بغداد آمدم و دست به سؤال بيرون كردم . توانگرى از اهل سلطان برگذشت خواست كه چيزى به من دهد دست به كيسه فروكرد طرارى كيسهء او را شكافته بود و زر را برده . مرا بگرفت و بانگ برآورد كه تو طرارى و به نزديك سلطان برد . سلطان مرا گفت - دروغ نتوانستم گفت كه از طاعت و خدمت حق بسيار دزديده بودم - گفتم هستم . ايشان ندانستند كه من چه مىگويم . دستم ببريدند . گفتم آن دست بريدهء من به من دهيد كه من در همهء عمر خويش يك‌بار دست به مخلوقى برداشته‌ام بريدن مكافات يافتم تا دست را در پيش خود بينم و همهء عمر در آن مىنگرم تا دل و سر از دست عبرت