تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
تيره گردد . پير گفت : خود دريا باش ، كه نه رود ، تيره نگردد 53 . 13 - حسن گويد ، خادم بو الخير تيناتى 54 ، كه : روزى شيخ نشسته بود ، گفت و عليكم السلام . گفتم : با فرشتگان مىگوئى 55 ؟ گفت : نه كه يكى 56 از فرزندان آدم در هوا مىگذشت و بر من 57 سلام كرد ، او را جواب دادم . 14 - شيخ الاسلام گفت كه 58 : پيرى بود نام وى زهير بن بكير 59 ، به رمله بوده ، عالم و مصنف 60 ، تنگ وقت بوده ، مردى جليل بود 61 . او گويد كه 62 : به روزگارى مرا موالى فرا چشم نيامدى 63 و به كس نداشتمى ، مگر ايشان كه 64 به اصل از عرب بودى ، تا شبى به خواب 65 ديدم حلقه‌حلقه تا به در آسمان ازين طايفه جوق جوق 66 ، مرا گفتند : پسر بكير ، اين همه ديدى 67 ؟ همه موالىاند از عجم ، در ميان ايشان يك نيست از عرب 68 . 15 - شيخ الاسلام گفت : من سيزده بو الخير شناسم 69 ازين طايفه ، همه 70 مولايان بودند ، سيدان 71 جهان : بو الخير تيناتى و بو الخير عسقلانى و بو الخير حمصى و بو الخير مالكى و بو الخير حبشى ، پسين بو الخيرايد 72 . 16 - شيخ عمو و عباس مى فخر كردند به ديدار شيخ بو الخير 73 حبشى . به مكه بوده مجاور 74 . 17 - وقتى مردى در مسجد حرام آمد . گفت : كجااند اينان كه مى جوانمردان گويند ؟ همه اينان‌اند ، يعنى صوفيان 75 ؟ ساعتى بود ، شيخ 76 بو الخير مىآمد و هيبت در وى و خشم و زردى بر روى وى برون داده 77 ، چنان كه دانسته 78 بود آن سخن ، گفت : مىگويند جوانمردان كجااند ؟ مردى بايد 79 تا جوانمرد بيند .

ابو الخير العسقلانى 80

. دخل ببغداد و اقام بها و صحب 81 اهلها ثم خرج منها 82 الى الدسكرة و تزوج بها و مات بها 83 رحمه اللّه .