فصيح بوده .
( 34 ) - الف : صحبت كرده . د : و آن صحبت داشته .
( 35 ) - ج : و به آنجا برفته از دنيا . د :
برفته از دنيا .
( 36 ) - ب : وى گفته كه . ج : وى گفته كه اين طريق را . د : وى گفت اين طايفه را .
( 37 ) - الف : به دو گيتى فرونمىآيند . د :
به دو گيتى بىاو فرا نمىبود .
( 38 ) - ب : « كه » ندارد .
( 39 ) - الف : بر قنطرهء بگذشت بود . ج :
بگذشته بود .
( 40 ) - ب : و ار نبود شايد . ج : و اگر نبود شايد . د : ور نبود شايد .
( 41 ) - د : اللّه تعالى كار .
( 42 ) - د : مىسازد ابو الحسين مالكى حكايت كند از سماع شيخ ابو الحسين نورى .
( 43 ) - ب : « كه » ندارد . د : « شيخ الاسلام گفت كه » ندارد .
( 44 ) - ب : « كه » ندارد . د : ابو الحسين هاشمى .
( 45 ) - ب : در دل ياد تو بود . د : مىگفت كه در دل .
( 46 ) - ب : و گفت كه دل كى خوش شود .
د : و گفت كى خوش شود .
( 47 ) - ب : + و اللّه اعلم . د : كى خوش شود كه او حاضر بود . نسخهء د در حاشيه دارد : « شيخ ابو الحسن خرقانى گفته است : غايت بنده با خداى سه درجه است : يكى آنست كه بر ديدار بايستد گويد اللّه . دوم آن بود كه بىخويشتن گويد اللّه . سيم آن بود كه ازو به او گويد اللّه . و گفت :
در هيبت بايست و مىگوى اللّه تا ديوانه گردى ، در محبت بايست و مىگوى اللّه تا مست گردى ، در مشاهده بايست و مىگوى اللّه تا در فنا شوى و گفت :
الهى مرا بر مقامى مدار كه گويم خلق و حق گويم من و تو بر مقامى دار كه من در ميان نباشم و همه تو باشى .
نقلست از شيخ ابو الحسن خرقانى قدس اللّه روحه گفت : كسان بودند كه نشان يافت دادند و ندانستند كه يافت حجابست و كساناند كه نشان مشاهده دادند و ندانستند كه مشاهده حجابست .
كاملان گفتند و اللّه كه نديدند آنها كه بديدند لا تدركه الابصار . و گفت خردمندان خداى را بنور دل بينند ، دوستان بنور يقين بينند ، جوانمردان بنور معاينه بينند و پرسيدند شيخ را كه صوفى چيست ؟ گفت : صوفى تنى است مرده و دليست زنده و جانيست سوخته . »
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 431
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٤٣١