به زيارت يوسف حسين رازى 21 . پيش وى شد . يوسف وى را گفت : چرا آمدى از بغداد ؟ گفت : ديدار و زيارت ترا . گفت : ار ترا در راه كسى سراى 22 آراسته و كنيزك نيكو دادى ، آن ترا از زيارت من مانع بودى 23 ؟ گفت : ار بودى ، ندانم . اللّه خود نيازمود مرا بدان 24 .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : جواب سخت نيكو بازداد و خود ازو نمىبايست 25 پرسيد .
شيخ الاسلام گفت كه 26 :
ابو الحسين سلامى 27
.
1 - مردى بزرگ بود و صاحب تاريخ است 28 . وى گفته كه 29 : عيسى موصلى راهب بود .
2 - وى گفته كه 30 : بر مسلمانان آيتى فرود آمد ، ندانم كه از پس آن آيتالله ، را چون آزارند 31 ! ما يكون من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم « 1 » . الآية .
شيخ الاسلام گفت كه :
ابو الحسين مالكى 32
.
1 - نام وى احمد بن سعيد المالكى ، بغدادى است و فصيح بود 33 . با جنيد و نورى و آن طبقه صحبت داشته 34 . به طرسوس بوده و آنجا برفته 35 .
2 - وى گفت كه : اين طايفه را 36 فقير خوانند از بهر آنكه ايشان به دو گيتى وى او فرا نمىبوند 37 .
3 - شيخ الاسلام گفت كه 38 : اين مرد بر قنطره بگدشته بود 39 ، ار بود شايد و گر نبود شايد 40 ، اللّه كار 41 وى خود مىسازد . وى حكايت كند از سماع نورى 42 و جنيد .
هامش
( 1 ) قرآن ، مجادله / 7 .