من برفتم . در هر منزل كه رسيدم او را 20 مىديدم ، تا رسيدم به مكه .
در مكه 21 آن قصه صوفيان را بگفتم . شيخ بو بكر كتانى و بو الحسين 22 مزين گفتند : او شيخ بو جعفر مجذومايد ، سى 23 سال است كه ما در آرزوى آنيم كه وى را ببينم ، كاشكى او را باز توانى ديد 24 . برفتم 25 . چون در طواف شدم او را ديدم ، باز آمدم . ايشان را بگفتم كه او را ديدم . گفتند : اگر اين بار وى را ببينى ، نگهدار و بانك كن . گفتم : چنين كنم 26 .
چون به منا آمدم 27 ، او را ديدم . قصد كردم كه دست او بگيرم ، از شكوه او نتوانستم . او 28 برفت . من بازگشتم ، ايشان را بگفتم كه چه بود . باز وى را به مسجد خيف 29 ديدم ، مرا بديد . گفت : هنوز بانگ خواهى كرد ؟ گفتم : زينهار 30 ، به بوسه فرازو افتادم . گفتم : مرا دعايى كن . گفت : من دعا نكنم ، تو دعا بكن تا من آمين كنم 31 .
پس سه چيز خواستم 32 : يكى خواستم كه قوت من روز به روز كن ، و ديگر خواستم كه درويشى 33 به من دوست كن ، و 34 سديگر خواستم كه فردا خلق حشر كنى ، مرا در صف دوستان خود انگيز و بار ده چنانكه من حاضرم . و او مىگفت 35 : آمين .
3 - شيخ الاسلام گفت : و ادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين « 1 » ، در حقيقت است ، و 36 الحقنى بالصالحين ، در عين حقيقت است ( 36 ) ،
فَادْخُلِي فِي عِبادِي
« 2 » 37 ، در صحبت نيكان است .
4 - شيخ الاسلام گفت كه : محمد شگرف مرا حكايت كرد كه 38 : آن وقت كه امير سبكتكين 39 ، پدر محمود ، پيشين بار كه به هرى آمد 40 ، به سركن فرود آمده بود ، از لشكر وى يكى از روستايى خروارى كاه 41 خريد ، و بها تمام بداد و وى را بنواخت : گفت 42 : اين بار كه كاه آرى به من آور . و وى پدرى داشت ، به
هامش
( 1 ) قرآن ، نمل / 19 .
( 2 ) قرآن ، فجر / 29 .