شيخ الاسلام گفت ، قدس اللّه روحه 1 ، كه :
بو جعفر مجذوم .
1 - غوث روزگار خود بود ، غوث پوشيده بود به خير يا به شر بپوشند 2 .
بو جعفر 3 ، بغدادى است از اقران ابو العباس عطاء ، ابن خفيف 4 حكايت كند از ابو الحسين 5 دراج ، از وى .
2 - شيخ الاسلام گفت كه : بو الحسين دراج گويد كه : مرا از همراهان در سفر تاسا 6 بگرفت كه ميان ايشان نقار بسيار مىبود 7 ، عزم كردم كه تنها روم . برفتم .
چون به مسجد قادسيه رسيدم ، پيرى ديدم آنجا در محراب مجذوم و لوچ . سلام كردم . مرا گفت 8 ؟ همراهى خواهى ؟ گفتم : نه ، من از خشم پر شدم 9 كه از دوستان گريختهام ، اين لوچ با بلائى عظيم بر وى ، گويد : هامراهى خواهى ؟ گفتم : نه . باز گفت . گفتم : نه به خداى تعالى ، و برفتم 10 .
وى مرا گفت : يا بالحسين 11 ، يصنع اللّه للضعيف حتى يتعجب القوى 12 . من گفتم : همچنين ، ور انكار برو برفتم 13 . چون به ديگر منزل رسيدم ، وى را ديدم به فراغت نشسته 14 هيچچيز نگفتم برفتم . چون به ديگر منزل 15 رسيدم او را ديدم به فراغت نشسته . به جاى آوردم ، افتادم به بوسه فراوى 16 . مرا گفت : او ضعيف را دست گيرد و آن كند وى را كه قوى را نكند 17 ، و وى را شگفت آيد . درو زاريدم ، گفت : چه شد ؟ گفتم : همراهى 18 مىخواهم . گفت : تو گفتى نخواهم و سوگند خوردى برو . من گفتم : پس چنان كن كه در هر منزل ترا مىبينم 19 . گفت : بكردم .