مىرفتم . وى را به آن ادب كرد .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : اسحاق حافظ با من گفت كه معتمر قهندزى 75 گفت كه اسحاق محمود گفت كه بو جعفر سامانى 76 گفت كه :
وقتى مىرفتم به كوه لبنان افتيدم ، آنجا قومى يافتم از ابدال . جوانى بود 77 ، ايشان را خدمت مىكرد ، شبانگاه دستهاى گياه بدرودى و ايشان را بپختى . من سه روز آنجا بودم ، روز چهارم بامداد مرا گفتند كه : زندگانى ما بديدى كه حال ما چنين است ، برو 78 كه تو با ما زندگانى نتوانى كرد . مرا دعا كردند 79 و من برفتم .
وقتى پس از آن به بغداد افتادم ، آن برنا را ديدم كه منيزيدگرى مىكرد در بغداد . عجب ماندم 80 . در وى مىنگرستم كه اوايد يا نه 81 ؟ وى به جاى آورد 82 كه در من مىنگريست 83 ، به سوئى باز شد 84 و مرا گفت 85 : چه مىنگرى ؟
گفتم : به خداى 86 كه تو آن مردى كه من ترا ديدم به كوه لبنان 87 . گفت : من آنم .
گفتم : چون افتادى و اين چه كار تست 88 ؟ گفت : روزى ماهى بريان مىكردم ، قسم كردم 89 ، بهينه از سوى خود نهادم 90 تا بدينجاى افتيدم 91 . كذا كان الحديث .
اختلاف نسخهها
( 1 ) - ج : من الطبقة الثانية . د : و من المتقدمين و من الطبقة الثانية .
( 2 ) - الف : ابو جعفر حفار .
( 3 ) - الف ، د : يغدون .
( 4 ) - الف : در ويرانهء . د : در ويران .
( 5 ) - الف : كه چرا آمدم . ب : و كراهيتى به وى رسيد .
( 6 ) - ج : سخنى .
( 7 ) - الف : ارنه او جوياى توايد . ب : ار او نه خريدار تو بودى تو كى به خريدارى راه او آيدى . ج : ارنه او خريدار تو بودى نه تو خريدار راه او بودى .
د : ار نه او خريدار تو بودى . تو خريدار راه او چون بودى .
( 8 ) - الف : تو راه تو راه به او نمىرسيد .
د : اگر او ترا نمىبايدى تو راه او نمىپرسيدى .
( 9 ) - الف : بو جعفر شومانى گويد ازين طايفه است . ب : جعفر شومانى . ج :
بو جعفر سامانى . د : ابو جعفر سامانى گويد ازين طايفه است .
( 10 ) - د : در حاشيه مطالب زير را دارد :
« شيخ الاسلام گفت : خنك آنكه از زخم دوست افكارست ، فرخ دلى كه از آتش مهر او بىقرار است . بىدوست زنده بودن نشان روز كوريست ، بىياد دوست زندگانى و اللّه كه نه زندگانيست .
نخست رنج در صحت دل و ديده بر كه به يكساعته كار چندان روز بازاريابى كه بر كورى اگر هزار سال قدم زنى