شيخ الاسلام گفت كه :
بو العباس سريج 1
را شافعى كهين مىخواندند از بزرگى وى ، و فقيه 2 عراق بود . در بغداد جنيد را ديده بود و صحبت داشته 3 و قاضى بود نام وى احمد بن عمر بن سريج 4 الفقيه ، در سنه ست و ثلاثمائة برفته از دنيا ، با بو عبد اللّه صوفى كبير .
1 - شيخ الاسلام گفت كه : عبد العزيز بحرانى 5 ، به كران مجلس بو العباس سريج شد 6 ، گفت : ايها القاضى ، كى شوان گوسپندان به بگوشد 7 به عصا ؟ گفت : آنگه كه داند كه بر وى كه شوان است 8 ؟ وى بانگ بكرد و از هوش بشد . چون باهوش 9 آمد ، بو العباس گفت كه : من به روزگار با پير شما جنيد بودهام و صحبت داشتهام 10 اكنون اين فقها مرا مشغول كردهاند ، ار چنان است كه خواهيد شما را روزى بنهم خاص ، شما را سخن 11 گويم ازين باب .
2 - شيخ الاسلام گفت كه : آن رقيب 12 دل بوديد و آن عصا نظر بوديد و آن شوان كه او مىگفت مريد بوديد 13 .
عبد العزيز .
1 - امام بوده به رى ، صحبت داشته 14 با بوالقاسم رازى و با نابلوسى بوده به مصر ، پير ازين 15 طايفه احتساب كرده بود ، پوست وى فروكشيدند 16 .
فارس حمال بوده از بو الحسين نورى حكايت كند .
1 - وى گويد 17 كه : وقتى نورى را 18 ديدم كه بيرون آمد از باديه و نمانده