تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
پيوسته 20 كس مىآمدى از نزديك وى به خانگاه 21 عمو ، و من احوال و سخن وى مىپرسيديد 22 كه كس را احوال و سخن وى چنان معلوم نيست كه مرا . 6 - وى گفته كه : وقت كيمياست . 7 - شيخ احمد كوفانى گفت كه : همه‌شب فرياد مىكرديد 23 و سخن مىگفتيد ، به آخر گفتى : ما بكى شىء 24 ، ليس كمثله شىء يعنى ما بقى شىء . 8 - شيخ الاسلام گفت 25 : دو تن ديده‌ام كه از وى سخن برمت باز دانست گفتن 26 : يكى شيخ بو على گازر حكايت 27 آن جوان و سگ كه گفتند : كار به نماينده است نه به بيننده ، او بگفته ازو 28 . ديگر شيخ محمد قصاب آملى شاگرد وى بود و مذكرى كردى . شيخ بو العباس 29 وى را از مجلس داشتن باز داشته بود كه : عام را سخن نگوئى كه سخن وى بلند شد 30 . 9 - شيخ الاسلام گفت : ار خرقانى برجاايد 31 و محمد قصاب ، من شما را به محمد 32 فرستاديد نه به خرقانى ، كه وى شما را سودتر داريد از خرقانى ، يعنى خرقانى 33 منتهى بود ، مريد از وى بهره كم يافتى مگر منتهى 34 . و وى مريدان را به بود 35 . 10 - محمد قصاب فرا من گفته 36 كه : هاريوكان صفاتى باشند ، يعنى به رحمت و عفو و كرم بگويند ، بيش فرا صفات نبينند 37 ؛ و معاملت صوفيان 38 با ذات 39 است ، با معطى است نه با عطا ، و هرچه جز زو حجاب‌ايد ازو و همه هم ايد 40 . 11 - شيخ الاسلام گفت كه : به حداده 41 شنيدم از شيخ محمد قصاب كه : روزى بو عبد اللّه حناطى در شيخ بو العباس قصاب آمد 42 . با وى سخن مىگفت كه وى متكلم بود . شيخ بو العباس چيزى بگفت 43 ، وى آن را رد كرد . شيخ خاموش ايستاد . آن روز و آن شب چيزى نگفت 44 ، تا سحرگاه بانگ بر وى افتاد 45 . گفت : بنده‌ى اويم به مسلمانى ، مولاى محمدم 46 به شريعت دارى ، نشستم بر درويشى ، دعوىام نيستى ، هركه 47 چنين دارد گو بيار . جوامردا 48 ، مصطفى داعى شريعت است و من داعى حقيقت .