بود از وى مگر خاطر سوخته و گداخته . مريدى 19 وى را گفت : اى شيخ ، مسئله .
گفت : بپرس . گفت : هل تلحق الاسرار ما تلحق الصفات ؟ قال : لا اعلم ان 20 اللّه اقبل على الاسرار فحملها و اعرض عن الصفات فمحقها 21 . ثم انشأ يقول 22 :
أ هكذا صيرنى * قفر قفار الدمن
ازعجنى عن وطنى * غربنى شردنى
حتى اذا غبت بدا * و ان بدا غيبنى
واصلنى حتى اذا * وصلته واصلنى
يقول ما تشهد لا * تشهد او تشهدنى 23
2 - شيخ الاسلام گفت كه : نورى وقتى از سفر دراز بازآمده بود ، سوخته 24 و گداخته ، باز نمىشناختند ، گفتند : چونى ؟ گفت :
كما ترى صيرنى * قفر قفار الدمن 25
اذا تغيبت بدا * و ان بدا غيبنى 26
يقول ما تشهد لا * اشهد او يشهدنى 27
3 - مىگوئى كه : فرا ديد ناى نايم ، مگر كه فرا ديدارى 28 !
4 - وقتى در مسجد 29 خود آمد در پس جنازهاى گريخت كه دخيل درآمده بود . با خود گفت كه 30 : چندان سفر كه من كردم ، سى سال سفر كردم 31 و در جهان بگشتم ، كس مرا نشناخت ! هاتفى آواز داد : يا با الحسين 32 ، هيچ محقق ترا نديد كه ترا نشناخت ، اما ترا دريغ داشتيم كه كسى در تو 33 بندد يا تو در كسى بندى .
5 - شيخ الاسلام گفت : چنان كه خواهى مىباش كه تلبيس ترا قوت است . و :
احمد بن السرى 34
بوده مروزى ، كنيت ابو حامد از اصحاب بو عثمان 35 حيرى است 36 ، و محمد فضل بلخى ديده ، و رقيق 37 دل بوده و مولع به سماع .
1 - بو عمر و نجيد 38 گويد كه احمد 39 سرى از بو عثمان پرسيد كه : سماع چيست ؟ گفت : مستمعان سهاند : مريد است 40 ، و عارف ، و مستقيم . پس تفسير كرد 41 :