شيخ الاسلام گفت كه :
با يعقوب مزابلى 1
.
1 - بغدادى است 2 ، از اقران جنيد است .
2 - وى را پرسيدند كه : تصوف چيست ؟ گفت : حال يضمحل 3 فيها معالم الانسانية .
با يعقوب اقطع ، كاتب الجنيد و راسله .
1 - شيخ الاسلام گفت كه : وى به مكه بود 4 .
2 - بو عبد اللّه خفيف گويد كه : بوالحسن مزين گفت 5 : در مكه شدم ، با يعقوب 6 اقطع در حال رفتن بود از دنيا ، در شدم ، مرا گفتند : ار 7 وى سر در تو آرد 8 ، يعنى كه در تو نگرد 9 شهادت بر وى عرضه كن . مرا غره گرفتند كه من كودك بودم ، بر بالين وى 10 بنشستم ، بر من 11 نگريست . گفتم : ايها الشيخ ، نشهد 12 ان لا إله إلّا اللّه . او گفت : اياى تعنى بعزة من لا يذوق الموت ، ما بقى بينى و بينه الا حجاب العزة . گفت : من مىخواهى به اين شهادت گفتن ؟ به عزت 13 او ، كه هرگز مرگ نچشد 14 كه نماند ميان من و او مگر پردهى عزت .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : پردهى عزت ، اوئى اوايد 15 ، كه او خود اوايد 16 و تو تو .
4 - بوالحسن 17 مزين به روزگار مىگفتى كه : گرايى چون 18 من آمدم ، كه شهادت برسيدى ، دوستى از آن او مى عرضه كردم 19 .