ژ كه عيب بود .
عارف نه ازوست ، از شرط اوست . وى حرف آورد كه ژ كه يكى دارد 78 و نيز در زير دارد ، ذكر زير بودن 79 تواضع و خضوع است . يگانه بودن او راست ، خود بودن به 80 دستورى است و بر 81 در حق باريافته ، پس نشان نزديكى است .
و اما آنكه گفت كه 82 : من محالم در حال ، او شبلى به فرهيفته 83 ، آنچه او كرد با آن مرد ، اول او با او بكرد 84 . محال چه بود ؟ هر نسب كه صوفى را كنند زرق است ، از بهر آنكه او در فنا غرق است . هر نام كه او را كنند حيلت است ، نام او برسيده . در آنكه او درو برسيده 85 . هركسى به هستى بر پاى است و نيستى 86 صوفى را تاج بر سر است چنان كه مرواريد عروس را در گردن است .
هر نام كه او را كنى نه آن است ، او نام را بنهايستد كه او را بر خود بستهاند .
4 - صوفى را جز ز فنا فرش نيست ، و در طريق ياد عارف كرسى و عرش نيست . آن را نه مكذب است 87 . آن را تصديق كرد و به تسليم مهر كرد و بازو آمد 88 .
بازو آى 89 ، از آب و گل گريز 90 ، و در آدم و حوا مياويز 91 .
5 - شبلى 92 روزى در مسجد نشسته بود 93 با جماعتى از ياران ، كودكى درآمد ، شبلى را گفت : اى صبر اشد على الصابرين ؟ شبلى گفت : الصبر فى اللّه 94 . كودك گفت : نه . شبلى گفت الصبر للّه ، گفت : نه . شبلى گفت : الصبر مع اللّه ، گفت ، نه . شبلى گفت : پس كدام است ؟ آن كودك گفت 95 : الصبر عن اللّه .
شبلى گفت : من از تو سؤال كنم 96 ؟ گفت بپرس . شبلى گفت : ما الارادة ؟
كودك گفت 97 : ترك العادة . گفت : ديگرى پرسم 98 ؟ گفت بپرس . گفت : ما المعرفة ؟
گفت : دوام الصحبة . گفت ديگرى پرسم ( 98 ) ؟ گفت : بپرس . گفت : ما المحبة ؟ گفت :
نسيان ما سوى المحبوب . گفت : ديگرى پرسم ( 98 ) ؟ گفت : بپرس 99 . گفت : ما الشوق ؟
گفت : ملاحظة الفوق . گفت ديگرى پرسم ( 98 ) ؟ گفت بپرس . گفت : ما التوكل ؟ گفت :
وجه بلا قفا . گفت : ديگرى پرسم ( 98 ) ؟ گفت : بپرس 100 . گفت : ما التصوف ؟ گفت : اوله صفا و آخره وفا 101 .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٠٨