وى مجلس خواستند . بر كرسى شد ، گفت : اللّه اكبر و لذكر اللّه اكبر 21 و رضوان من اللّه اكبر ، و از كرسى فرود آمد ، باز به سمرقند رسيد . و آنجا برفت از دنيا 22 در سنه تسع عشر و ثلاثمائة .
3 - صحبت داشته 23 با احمد خضرويه و بجز از وى ، از مشايخ 24 . يقال :
محمد بن الفضل سمسار الرجال .
4 - شيخ الاسلام گفت كه : بو بكر 25 واسطى گويد ، و خود هيچكس چنو نگويد 26 ، و حكايت كم كند كه وى سخن خود گويد ، يكى از آن اين 27 است كه وى گفت 28 : محمد بن الفضل بلخى گفت 29 : آن چيز كه به بود او همه نيكوىها نيكو شود 30 و به نبود او 31 همه زشتها زشت شود 32 ، آن استقامت است .
5 - شيخ الاسلام گفت : سخت نيكو گفت 33 :
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ
« 1 » .
6 - يكى گفت مصطفى را ، صلى اللّه عليه و سلم ، كه : مرا وصيتى كن 34 . گفت :
قل آمنت بالله ثم استقم ، بگو كه گرويدم يكى را و وران بهپاى 35 .
و من الطبقة الثانية ايضا 36
ابو عبد اللّه محمد بن على بن الحسين الترمذى 37
.
1 - بو تراب نخشبى را ديده 38 بود و يحيى جلا ، و با احمد خضرويه صحبت داشته بود 39 . از مهينان مشايخ خراسان است . او را 40 تصانيف است مشهور ، و حديث داشت بسيار .
2 - او گفت 41 : من جهل باوصاف 42 العبودية فهو بنعوت الربوبية اجهل . يعنى او كه خود را نشناسد ، او را چون شناسد ؟
3 - و هم وى گفت كه : حقيقت دوستى 43 اللّه ، دوام انس است به ياد او .
هامش
( 1 ) قرآن ، هود / 112 .