شيخ الاسلام گفت 44 كه :
بو عبد اللّه عبادانى 45
.
1 - از شاگردان خاص سهل بن عبد اللّه التسترى 46 .
2 - او گويد : روزگارى از شبلى 47 سخنان به من همىرسيد . و مرا آرزو بود كه او را ببينم 48 . پدرى ضعيف داشتم ، پير . به دو درمانده بودم ، بنمىتوانستم شد . پدر برفت 49 از دنيا . گفتم اكنون بروم او را ببينم 50 . برخاستم به بغداد آمدم ، به 51 نزديك او رسيدم . قومى درويشان ديدم كه بيرون مىآمدند از نزديك وى ، مرا بشناختند ، گفتند : به چه آمدى ؟ گفتم ، آمدم 52 كه شبلى را ببينم ، فرازو راه 53 هست ؟ گفتند :
هست ، زنهار كه اگر در به روى شوى 54 ، هيچ دعوى به سر وى 55 نبرى . گفتم : چنين كنم .
چون به نزديك او آمدم 56 روز آدينه به او رسيدم - و آن روز ، روز صدمت و شور او بود 57 - فراز شدم ، گفتم 58 : سلام عليكم . گفت : و عليكم السلام ، ايش انت ابادك اللّه ؟ و آن عادت 59 بود او را كه چنين گفتى . من 60 گفتم : من آن نقطهام كه در زير « با » است . او گفت : اى اهلك 61 ، مقام خود معلوم كن كه خود كجائى 62 ؟ من گفتم : اگر بگويم هم نپذيرد 63 ، از وى گريختم پارهاى دور تر باز شدم كه او را سير ببينم و بروم 64 .
تا در وى مىنگرستم ، درويشى فراز آمد گفت 65 : سلام عليكم . شبلى گفت :
و عليك السلام 66 ، ايش انت ، ابادك اللّه ؟ آن 67 درويش گفت : محال . گفت در چه 68 ؟
گفت : در حال . او را از 69 آن خوشآمد بخنديد در وى . من اين 70 فايده از وى گرفتم و رفتم 71 .
3 - شيخ الاسلام گفت كه 72 : من شما را بگويم كه آن نقطه در زير با چيست 73 ؟
و آن محال در حال چيست ؟ با حرف است و نقطه نه حرف است ، آن از حيلت 74 حرف است . قرآن به صوت و حروف قايم است ، آن نقطه به اول نبوده ، آن حجاج يوسف 75 ساخت حيلت عجم را تا عجم بدانند خواند ، كه آن اول 76 در مصحفها نمىنوشتند . آن نقطه نه از حرف است ، اما از شرط حرف است كه نبود 77 آن