تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
6 - شيخ الاسلام گفت و وصيت كرد ياران خود را 22 كه : يكديگر را به ناز داريد 23 كه آنكه شما را مىبايد هم از شما ببايد 24 ، ميان اينان وسيله و ترجمان هم اينان‌اند 25 ، يعنى اين طايفه . 7 - شيخ الاسلام گفت كه : بو بكر جنيد جرجانى گويد كه : يوسف حسين 26 رازى گفت كه : چنان شده‌ام كه سخن من جز ز اللّه بنه‌مىشنود 27 . 8 - شيخ الاسلام گفت 28 : آخر اين علم چنان شود كه آن پير گفت 29 . 9 - بو عثمان مغربى گويد : مرد محقق شود در طريق 30 ، اللّه تعالى برو رشك برد كه او از هيچ‌كس نشنود مگر ازو 31 ، و كس ازو نشنود 32 مگر او ، و او را چنان كند كه هر سخن كه گويند ازو شنود 33 . 10 - قال يوسف بن الحسين 34 : الخير كله فى بيت و مفتاحه 35 التواضع ، و الشر كله فى بيت و مفتاحه ( 35 ) الكبر . 11 - شيخ الاسلام گفت كه : حسين آبرى گويد 36 كه : موسى عيسى مكى گفت كه : يوسف حسين رازى گفت ، كه ذو النون مصرى گفت كه : شغل خاصه‌ى او و مناديان 37 به او سه چيز است : يكى فرج غمگينان از غم نهانى 38 ، و ديگر اشارت از توحيد ، و سديگر ثنا گفتن 39 برو و ياد كردن او در ميان دوستان او 40 . 12 - شيخ الاسلام 41 گفت كه : عبد اللّه بن حاضر خال يوسف حسين رازى بود 42 از متقدمان مشايخ 43 ، از اقران ذو النون و مه از ذو النون بوده 44 . يوسف حسين رازى مىگويد 45 كه : از مصر مىآمدم از نزديك ذو النون ، روى به رى نهاده ، چون به بغداد رسيدم خال من آنجا بود كه به حج خواست رفت ، عبد اللّه بن حاضر . به نزديك 46 وى شدم . مرا گفت 47 : از كجا مىآئى ؟ گفتم از مصر ، به خانه مىروم به رى ، مىخواهم كه مرا وصيت كنى 48 . گفت : بنه‌پذيرى . گفتم : مگر پذيرم 49 . گفت 50 دانم كه بنه‌پذيرى . گفتم بو كه پذيرم ( 50 ) .