تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
چون زجاج را عزم رفتن 22 خاست با خود گفت : من از بغداد بروم ، رويم نديده باشم 23 چون كسى پرسد چه عذر آرم ؟ پنهان از جنيد به وى شد . وى را ديد در چهار بالش و احتشام 24 تمام . چون خالى شد دختركى فراز آمد از آن وى نزديك وى 25 . رويم گفت بو عمرو را كه : اين اصحاب تو مىگويند مرا كه چرا اين شغل بنه‌گدارى 26 ؟ و در ميان ما آيى ، چگونه آيم 27 ؟ چرا شغل اين كودكان بنه‌سازيد 28 تا بيايم ، ايشان را خبر كنم از آنچه ازو يافتم 29 و ايشان را علم توحيد گويم . - شيخ الاسلام گفت كه 30 : جنيد را مىگفت و ياران وى را 31 - . چون بو عمرو 32 با جنيد آمد ، كسى وى را آگاه كرده 33 بود كه وى به نزديك رويم 34 رفت . جنيد چون وى را ديد گفت : هين ، بگو چون ديدى وى را 35 ؟ گفت : سخت بزرگوار و محتشم 36 ! گفت : الحمد للّه ، از بيم ترا مىگفتم كه به وى مرو 37 ، نبايد كه در آن سيرت و تلبيس وى را ببينى 38 ، فرا چشم تو نيايد 39 ، مايه‌ى خود به باد دهى ، الحمد للّه كه نيكو ديده‌اى ، مرد بزرگست و محتشم 40 . 8 - شيخ الاسلام گفت كه : وقتى كسى 41 رويم را چيزى گفته بود از آن احتشام ، گفت 42 : بدان مىآريم كه پاىتاوه در سر بندم و به بازار برايم و باك ندارم 43 . 9 - چون بو عبد اللّه 44 خفيف به وى شد ، مىبازگشت از نزديك وى . جايى بود بر بالا ، از آنجا فرود آمد 45 . رويم دست در كتف وى نهاد 46 و گفت : اى پسر ، هو بذل الروح ، فلا تشتغل بترهات الصوفية . گفت : اين كار جان فدا كردن است ، نگر ، به ترهات 47 صوفيان مشغول نشوى . 10 - شيخ الاسلام گفت 48 : بذل روح نه آن باشد كه به غزا شى 49 ، تا ترا بكشند آنيد كه با اللّه بهر جان خود 50 را منازعت درنگيرى ، جان و دل و تن 51 ، در سر كار او كنى و هنوز بر خود باقى كنى ، نه كه چون زحمتى از آن او به تو رسد ، شكايت درگيرى 52 .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 263 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )