يا غائبا و الدهر يبرز عزه * ما لاح منك صغيرة قد تنهر 122
قد كنت اطرب للوجود مروعا * طورا يغيبنى 123 و طورا احضر
افنى الوجود بشاهد مشهودة 124 * يفنى الوجود و كل معنى يخطر 125
طرحتنى 126 فى بحر قدسك سابحا * ابغيك منك بلا وجود يظهر 127
32 - شيخ الاسلام گفت كه : جنيد را گفتند كه 128 : اين علم از كجا 129 مىگوئى - ؟ گفت : ار از كجا بودى برسيدى .
33 - سئل الجنيد عن النهاية . فقال : الرجوع الى البداية .
34 - سهل تسترى كه مىبرفت 130 از دنيا گفت : هيچكس مانده است كه ازين علم سخن گويد 131 ؟ گفتند 132 : جوانى است به بغداد ، جنيد 133 مىخوانند . وى گفت : جنيد برخاست 134 يعنى پديد آمد ؟ گفتند : آرى . سهل سجود شكر كرد و جان بداد 135 .
35 - جنيد گويد كه 136 : هفتساله بودم ، پيش حلقهى سرى سقطى فرا دوستم 137 در بازى ، مرا بازخواند . سلام كردم ، وى سخن مىگفت ، تنگ بايستاده بودم 138 . مرا گفت : اى پسر ، شكر چيست ؟ توكل چه بود 139 ؟ گفتم كه 140 : عطاى وى در معصيت به كار نبرى . سرى گفت : روزى بود 141 كه نصيب تو از اللّه ، زبان تو بود 142 .
36 - شيخ الاسلام گفت كه بو بكر نصر قبانى مرا گفت كه بو عمرو اكاف گفت مرا به اردن ، كه جنيد گفت كه : تصوف آن است كه ساعتى بنشينى با اللّه بىتيمار 143 .
37 - شيخ الاسلام گفت كه : بىتيمار چه بود ؟ يافت بىجستن و 144 ديدن بىهسكيدن كه بيننده در ديدار علت است 145 .
38 - جنيد گويد : از فلاح وى را چه بوست ، كش علت از داروست 146 .
39 - جنيد گويد : استغراق الوجد فى العلم خير من استغراق العلم فى الوجد .
40 - فرا جنيد گفتند 147 : نفس چيست ؟ گفت : صدف نور ، صدفى است نور