1 - شيخ الاسلام گفت كه بو 76 عبد اللّه باكو مرا گفت كه عبد الواحد بن بكر 77 گفت كه :
2 - ابراهيم اطروش گفت كه : ركوهى صوفى كف او ايد 78 ، و بالش او دست او ايد 79 ، و خزينهى او ، او ايد 80 ، يعنى حق .
3 - شيخ الاسلام گفت 81 : هركه : برين بيفزايد ، كار 82 فرا دست خود دهد كه در آن درماند . گفت : ار بهانه نيستيد 83 ، كس را با نيافت 84 اين كار زندگانى نيستيد ( 83 ) .
4 - گفت : وقتى صوفيى 85 با دنيا گشت . او را گفتند 86 : سبب چه بود 87 ؟ گفت :
سبب سوزنى بود . گفتند چگونه ؟ گفت : به سفر مىرفتم ، گفتم كه سوزن 88 بايد . چون فرا دست آمد ، گفتم 89 : چيزى بايد كه در آن 90 آويزم . كنف فرا دست آوردم ، گفتم كه :
كنف در دست نتوانم 91 گرفت . ركوهاى 92 به دست آوردم . گفتم حمالى نتوانم كرد .
رفيق به دست 93 آوردم ، فراهم مىپيوست 94 تا اينجا رسيد ، همه از آن بايست سوزن بود 95 .
5 - انشدنا الامام لابراهيم 96 الخواص 97 :
لقد وضح 98 الطريق اليك حقا * فما احد بغيرك يستدل
فان ورد الشتاء فانت كهف * و ان ورد المصيف فانت ظل
6 - و لشيخ الاسلام نفسه 99 :
يا قاطع الارض تبغى العيش فى تعب * ما ذا عليك اذا اجملت فى طلب 100
ابغ 101 الامور بعز النفس ممتنعا * ان الامور به مقدار 102 على سبب
7 - كن فى الدنيا كانك غريب ، الخبر 103 .
8 - من حسن 104 اسلام المرء تركه ما لا يعنيه ، الخبر 105 .
9 - قال ابو تراب النخشبى : اذا تواترت على احدكم النعم ، فليبك على نفسه ، فقد سلك به غير طريق الصالحين .
10 - و 106 قال الشبلى : كل نعمة تغفلك عن اللّه فهى نقمة لا نعمة .