خويشتن زاد 34 برنگرفتى ابراهيم رباطى گفت : هيچچيز 35 نيست با من . پارهاى برفت باز 36 گفت : ابراهيم 37 ، با تو هيچ معلوم هست 38 ؟ گفت 39 نه . پارهاى ديگر برفتند . باز 40 ايستاد و بنشست . گفت 41 : راست بگو كه هيچ هست يا نه معلوم 42 كه پاى من گران شد ، نمىتوانم رفت 43 ؟ !
رباطى 44 گفت با من تاى 45 چند از شراك نعلين هست 46 كه چون نعلين بگسلد در آن مىكشم 47 . گفت : اكنون بگسسته ؟ گفت 48 : نه . گفت . پس بينداز كه آن معلوم است كه بنمىتوانم 49 رفت كه بيشى بنهادهاى 50 . وى آن را 51 بينداخت در كراهتى عظيم و برفتند 52 .
و همه راه ، ابراهيم رباطى در خشم و در شتاب 53 كه تا دوال بگسلد تا وى را بگويم و بيغار كنم . قضا را يكى بگسست 54 . دست فرا كرد 55 كه بيرون كشد ، ديگرى ديد افتاده 56 . همه راه همچنين 57 . آخر مرا گفت : كذا من عامل اللّه بالصدق 58 .
3 - قومى شرط در داشتند بر فتوح نشستن ، وقت بود كه سه روز برداشتيد كه فتوح نبوديد ، از سه روز درنگذشتيد 59 ، و ايشان هيچ معلوم بنهنهادندى 60 .
وقتى 61 از سه روز درگذشت 62 ، گفتند 63 : چه شايد بود 63 ! بنگريد كه چه معلوم است كه اين از آن سبب است 64 . بنگريستند نيافتند . آخر گفتند : نيك بجوييد كه لا بد سببى 65 افتاده باشد 66 .
بنگريستند جوزى ديدند در 67 خانه ، بيرون انداختند . در ساعت در 68 فتوح بگشاد . و اين بسيار كردهاند مشايخ و آزمودهاند 69 .
4 - شيخ الاسلام گفت كه 70 : سه چيز ياد داريد كه همه درين سه 71 برآيد : در صحبت معلوم نبايد و رستى نبايد و خدمت 72 بايد . كه معلوم داشتن خيانت است و رستى صحبت تباه كند و خدمت ناكردن سود 73 نكند و در زيادت در بندت 74 .
ابراهيم اطروش
از متأخران است 75 ،