2 - الهى ، از بخت خود چون پرهيزم ؟
و از بودنى كجا گريزم ؟ و ناچاره را چون آميزم ؟
و در هامون در كجا گريزم ؟
گاه گويم كه 17 :
خاك بر سر خود ريزم 18 ،
و گاه ، چون غرقهشدگان ،
از هر چوب ، مى درآويزم 19 ،
من چه دانم 20 ،
از بر خود آتش انگيزم 21
يا 22 بر سزاى خود افسوس مىبازم 23
من به چنين بخت كى بوكه تازم 24 ،
كارك خود ، روز و شب ، مىاندازم
و از بيم تو اندر بود مىگدازم
و از زيان انگشت 25 خود مىگزم ،
چون نوميدمانم كه گنج روز نيازم ؟ !
بىخود 26 با تو نگرم و مىنازم .
* * * 3 - الهى ، ازبسكه از هر وادى بخت خويش 27 خواندم
و از جستن نايافتنى بماندم ،
هرچند كه شمارك خود با خود باز راندم 28
مرا تو ماندى ، بر تو موقوف ماندم .
* * * 4 - الهى ، ار شمار تو به درد من مى راستايد 29
من بيشم ،
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 55
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٥٥