ديدار اين است 51 و در از ناى ببريد .
چشم غريق از پرى ، آب نديد 52 .
آن كس كه ترا به يكديده ديد ، چه ديد ؟
و او 53 ترا ديد كه همهى او در ديدار ناپديد .
وز نگرستن 54 او باز آمد كه ترا به خود ديد .
مسكين او كه ترا ديد و نديد !
ترا به تو بايست ديد .
به خود ديد ، آنچه جست ، نديد
بهرهى خود ديد .
بتر آنست كه راضى است به آنچه ديد .
عارف خود را گم 55 كرد كه ترا ديد
ديدار آن است و
در ازناى ببريد .
11 - و انشدنا الامام 56 لنفسه :
السمع و العين و الفؤاد لقى * و الحق ما ان ينال بالحشر
طالبنا بالذى عليه لنا * فاستعصموا من رعونة البشر
12 - با حفص حداد گفت 57 كه :
سبب نديدن 58 جهل است ، لكن 59 با سبب بماندن 60 شرك است .
شيخ 61 الاسلام گفت كه : علم عارف را پايبند است ، لكن 59 عارف بىعلم ديو است .
13 - شيخ الاسلام گفت كه : احمد بن ابى الحوارى 62 شاگرد با سليمانايد 63 ، ايدون 64 گويد كه : وقتى با سليمان را گفتم كه : به روزگار ما 65 از دوستارى 66 اولياء اللّه بيش از آن شادى مىآمدى 67 و لذت مىيافتى 68 كه اكنون . با سليمان جواب داد ، گفت 69 : راست است آن اول 70 چنان بود ، آخر شاغل پديد آمد 71 .