تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
شيخ الاسلام گفت كه :

[ ابن الكرنبى ]

1 - ابن الكرنبى استاد جنيد بود ، ور پيراهن 1 وى يك آستين بود ، گفت : مرا يك آستين بس‌كه قرصى 2 در آن نهم ، ديگر آستين نخواهم كه آن 3 تنعم است . 2 - احمد بن ابى الحوارى 4 گويد كه : استاد من 5 گفت ، عبد العزيز بن عمير 6 ، كه اللّه گفت 7 : أقدرتكم على رؤيتى ، و اسمعتكم كلامى ، و اشممتكم رايحتى . ترا توانا كردم تا ديدار من ورتاوستى 8 و شنوا كردم تا سخن من ورتاوستى 9 و بوى خويش 10 به تو رسانيدم 11 تا از من آگاه شدى و با من بماندى . 3 - شيخ الاسلام گفت كه 12 : باللّه ، كه ازين هر سه آگاهى ، و ترا برو باقى بود 13 ! 14 هميشه ترا برو باقى بود 14 ، او ترا 15 بيافريد 16 كه با تو نمايم كه من كيم 17 ، هرچه 18 كند ترا برو باقى بود ، ار همه ملك خود ترا دهد بدل صحبت 19 خود ، ترا برو باقى بود ، كه ترا 20 او مىبايد ، هرچه جز او همه هم‌اند 21 . كه تو طاقت نگرستن 22 در خورشيد 23 نمىدارى و خورشيد 23 مخلوق 24 ، در ديدار او چون خواهى كرد ؟ او دو ديدهء تو 25 از نور فضل پر كند ، و دل تو از نور قرب پر كند و جان تو از نور وجود پر كند و گويد 26 : به من نگر 27 ، آنكه به سه ديده در وى 28 مىنگرى ، ديدار آن است . 4 - قومى در نظر اجلال روانند و قومى در 29 نظر اكرام . هركس وى را به