تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 1087

مساهمون:

ص١٠٨٧
گفت : دو درهم و نيم در صورتى كه صد درهم مشمول حد نصاب نقدين نيست . محمد بن نعمان كه همراه من بود گفت : چنين نيست و اين فتوى نادرست است . عبد الله با خونسردى شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت : نمى دانم فتواى درست چيست ؟ مأيوس و نااميد از خانه اش خارج شديم و سر گشته و حيران در گوشه اى توى كوچه نشستيم و گريه مى كرديم زيرا راهى به جاى نداشتيم و از غربت و تنهايى اسلام ، متأثر بوديم . گفتيم : به كدام فرقه بگرويم . به دامن كدام طايفه پناه ببريم و از كدام چراغ ، نور هدايت بجوييم ؟ در اين هنگام پيرمردى پديدار گشت و با اشاره مرا به سوى خود خواند . من سخت ترسيدم زيرا جاسوسان و كارگزاران خليفه منصور ، مدينه را به وحشت و ارعاب عجيبى گرفتار كرده بودند ، هيچ كس به ديگرى اطمينان نداشت و برادر از ترس برادر ، سخن نمى گفت . گمان كرده بوديم كه اين پير مرد هم از چشم و گوش‌هاى خليفه است و چون ما را شناخته است مى خواهد با لطايف الحيل ما را به شكنجه گاه راهنمايى كند و به هر زحمت نام جانشين امام را از زبان ما بشنود و او را از ميان بردارد . به محمد بن نعمان نگاه كردم و آهسته به او گفتم : از من فاصله بگير گرفتارى من ، تنها كافى است تو خود را به مهلكه نيانداز و آنگاه با منتهاى هول و هراس از كنار كوچه برخاستم و بدنبال آن پير مرد به راه افتادم او با من هيچ حرف نمى زد اما مرا همراه خود مى برد . من دل از زندگى شسته بودم و به دنبال يك سرنوشت مجهول و كوركورانه پيش مى رفتم ناگهان خود را در يك خانه آشنا يافتم در اينجا پير مرد تنهايم گذاشت او رفت و به جاى وى غلامى از در آن خانه درآمد و گفت : وارد شويد رحمت خدا بر شما باد ! از اين سخن خوشم آمد فروغى از اميد به قلبم نشست با جرئت و اطمينان پا در آستانهء خانه