تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 833

مساهمون:

ص٨٣٣
از ابى حباب كلبى روايت شده است كه گروهى از گچ كاران گفتند : " ما شبانه از مكانى كه " جبانه " ناميده مىشود ، مى گذشتيم و مى شنيديم كه جنيان بر حسين ( عليه السلام ) نوحه مى كنند و مى گويند : " پيامبر خدا پيشانى او را مسح نموده است . او در چهره اش درخشندگى دارد . پدران او از بزرگان قريش و نياكان او از بهترين نياكان مى باشند " .

نزديك مدينه

راوى مى گويد : سپس از كربلا به جانب مدينه حركت كردند . بشير بن جذلم مى گويد : " چون نزديك مدينه رسيديم ، على بن الحسين ( عليه السلام ) پياده شد و خيمه را برپا كرد و زنان خاندان را پياده نمود . آنگاه فرمود : " اى بشير ! خدا بيامرزد پدرت را كه مردى شاعر پيشه بود . آيا تو نيز مى توانى شعر بگويى ؟ " گفتم : " آرى ، اى پسر پيغمبر ! من هم شاعر هستم " . فرمود : " به مدينه داخل شو و خبر شهادت ابا عبد الله ( عليه السلام ) را به اطلاع مردم برسان " . من بر اسبم سوار شدم و با شتاب آمدم تا وارد مدينه شدم . چون به مسجد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) رسيدم ، صدا به گريه بلند نمودم و اين اشعار را همان جا گفتم : " اى مردم مدينه ! ديگر در مدينه اقامت نورزيد ، چون حسين ( عليه السلام ) كشته شد و از شهادت اوست كه اشك چشم من چون باران فرو مى ريزد . بدن حسين ( عليه السلام ) در زمين كربلا به خون آغشته گرديد و سر مقدس او را بالاى نيزه ها ، در شهرها مى گردانند " . ( 1 ) پس از آن گفتم : " اى اهل مدينه ! اينك على بن الحسين ( عليه السلام ) با عمه ها و خواهرانش نزديك شما و پشت ديوار شهر شما قرار دارد و من فرستادهء او هستم تا به شما بگويم او كجاست ؟ " .
هامش
1 . يا اهل يثرب لامقام لكم بها * قتل الحسين فادمعى مدرارا ألجسم منه بكربلاء مضرج * والرأس منه على القناط يدار