تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢
بود . يزيد به او گفت : " آيا با پسر من ، خالد ، كشتى مى گيرى ؟ " عمرو گفت : " نه ، ولى خنجرى به من و خنجرى به او بده تا با هم بجنگيم " . ( 1 ) يزيد ، سپس رو به على بن الحسين ( عليه السلام ) گفت : " آن سه حاجتى كه به تو وعده كرده ام بگو تا برآورم " . ( كه داستان آن گذشت ) پس از آن ، يزيد دستور داد اسيران خاندان حسين ( عليه السلام ) را به وطنشان ، مدينة الرسول ، برگردانند . روايت شده است كه سر امام حسين ( عليه السلام ) را به كربلا برگردانند و با بدن شريفش به خاك سپردند و عمل طايفهء اماميه به همين ترتيب بوده است . البته روايات بسيارى غير از آن كه ما نقل كرديم نيز ، وارد شده است و اختلافات ديگرى نيز وجود دارد ، ولى چون نقل آنها با اختصار كتاب كه در آغاز شرط نموده ايم ، منافات دارد ، از ذكر آنها خوددارى شد .

اهل بيت ( عليه السلام ) و كربلا

راوى مى گويد : چون اهل بيت حسين ( عليه السلام ) از شام به عراق آوردند ، به آن كسى كه راهنماى قافله بود ، گفتند : " ما را از كربلا عبور بده " . چون به زمين كربلا رسيدند ، جابر بن عبد الله انصارى و عطيه و جمعى از بنى هاشم و عده اى از مردان خانوادهء رسالت را كه براى زيارت قبر امام حسين ( عليه السلام ) آمده بودند ، در آن جا ملاقات كردند . همه شروع به گريه و ناله نمودند و سيلى به صورت زدند و طورى عزادارى كردند كه جگرها را آتش مى زد و قلبها را جريحه دار مى ساخت . جمعى از زنان عرب كه در گوشه و كنار كربلا ساكن بودند نيز ، گرد آمدند و چند روزى را به اين ترتيب مشغول عزادارى گرديدند .
هامش
1 . مصرع اول شعر از ابى أخزم طايى است . او پسرى داشت كه نامش أخزم بود و نسبت به پدر بدرفتارى داشت . اخزم مرد و چند پسر از او باقى ماند . روزى پسرانش بر جد خود ابى اخزم هجوم آوردند ، و او را مجروح ساختند و گفت : شنشنة أعرفها من أخزم .