تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
موعظه و نصيحت در آنان اثر نمى كند ، به برادرش عباس ( عليه السلام ) فرمود : " اگر مى توانى ، اين سپاه را از جنگ در امروز منصرف كن كه امشب را به نماز بپردازيم ، زيرا خدا مىداند كه من نماز خواندن و تلاوت قرآن را دوست دارم " . راوى مى گويد : عباس ( عليه السلام ) آمد و از آنان درخواست تأخير نمود . عمر بن سعد سكوت كرد و گويا مايل نبود كه در جنگ تأخيرى رخ دهد . عمر بن حجاج زبيدى گفت : " به خدا قسم اگر درخواست كنندگان ، از ترك و ديلم بودند و چنين درخواستى مى كردند ، ما قبول مى كرديم ، چگونه نپذيريم و حال آن كه ايشان آل محمد ( صلى الله عليه وآله ) هستند " . پس از آن قبول كردند و جنگ را يك روز به تأخير انداختند . راوى مى گويد : حسين ( عليه السلام ) روى زمين نشست . خواب او را درربود و پس از لحظه اى بيدار شد و به زينب ( س ) فرمود : " خواهر جان ! اينك جدم رسول خدا و پدرم على و مادرم فاطمه و برادرم حسن ( عليهم السلام ) را در خواب ديدم . به من گفتند : اى حسين ! فردا نزد ما مىآيى " . زينب از شنيدن اين سخن سيلى به صورت خود زد و صدا به گريه بلند كرد . حسين ( عليه السلام ) فرمود : " آهسته باش و كارى نكن كه اين مردم ما را شماتت كنند " .

آخرين شب

شب فرا رسيد . حسين ( عليه السلام ) اصحاب خود را جمع نمود و حمد و ثناى خدا را بجا آورد و سپس رو به آنان كرد و فرمود : " من هيچ اصحابى را صالحتر از اصحاب خود ، و هيچ اهل بيتى را نيكوتر و برتر از اهل بيت خويش ، نمىدانم . خداوند همهء شما را جزاى خير دهد . اينك شب است و تاريكى آن ، شما را در آغوش گرفته است . شما هم آن را براى خود مانند شتر راهوارى قرار دهيد . هر يك از شما يكى از فرزندان اهل بيت مرا بگيريد و در اين تاريكى شب پراكنده شويد و مرا
چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 629 | عبد الرحيم عقيقي بخشايشي