تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
عقب تر از حسين ( عليه السلام ) راه مىپيموديم تا در بين راه با او مصادف شديم . ولى چون زهير نمى خواست با آن حضرت ملاقات كند ، هر جا حسين ( عليه السلام ) منزل مى كرد ، ما به فاصلهء دورترى از او منزل مى كرديم . يكى از روزها ، حسين ( عليه السلام ) در محلى اتراق كرد و ما هم مجبور شديم در همانجا منزل نماييم . هنگامى كه به غذا خوردن مشغول بوديم ، شخصى از جانب حسين ( عليه السلام ) آمد و گفت : " اى زهير بن قين ! ابا عبد الله ( عليه السلام ) مرا پيش تو فرستاده است تا به نزد او آيى " . از شنيدن اين سخن همه لقمه ها را از دست افكندند و در درياى فكر غوطه‌ور شدند ، مانند كسى كه پرنده اى بر سرش قرار گرفته است و مى خواهد او را بگيرد . همسر زهير ( ديلم دختر عمرو ) گفت : " سبحان الله ! پسر پيغمبر تو را مىطلبد و تو نمى روى ؟ چه مىشود اگر خدمتش برسى و كلام او را بشنوى ؟ " زهير بن قين از جا برخاست و به سوى حسين ( عليه السلام ) رفت و پس از لحظه اى با چهرهء باز و خوشحال بازگشت و دستور داد خيمه هاى او را كندند و وسائل او را نيز بردند و چادر او را نزديك خيمه هاى حسين برپا نمودند و به زوجهء خود گفت : " من تو را طلاق دادم ، زيرا دوست ندارم به خاطر من زحمتى به تو متوجه گردد . من تصميم دارم با حسين ( عليه السلام ) باشم و تن و جانم را فداى او كنم " . سپس اموال و مهريهء زوجهء خويش را پرداخت و او را به پسر عموهايش سپرد تا به خويشانش برسانند . آن زن نزد زهير رفت و گريه كرد و با او وداع نمود و گفت : " خداوند يار و ياور تو باشد و تو را به خوشبختى برساند . ولى از تو تمنا دارم روز قيامت ، نزد جد حسين ( عليه السلام ) مرا نيز به ياد آورى " . پس از آن زهير به اصحاب گفت : " هر كه مايل است با من بيايد ، و اگر نه اين آخرين ديدار ماست " .
چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 617 | عبد الرحيم عقيقي بخشايشي