تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
كه چون استخوان پوسيده در آستان خانهء وجودم پنهان شده بود ، بيرون نمودند ، ولى تير مرگ آنها را هدف خود ساخت و روزگار ، بر من حسد ورزيد تا آنكه ايشان ، ميان دشمنان غريب ماندند و نشانهء تيرهاى مخالفان و دشمنان گرديدند . امروز ، مدار بزرگوارى كه به اشارهء سرانگشتان آنان داير بود ، بريده مىشود و مجسمهء نيكويى ها از گم شدن آنها زبان به شكوه مىگشايد و تمام خوبى ها از قطع شدن اعضاى آن بزرگواران نابود مى گردد و احكام خداوند از نديدن روى آنها ندبه مى كنند . آه و افسوس از اين مرد پارسا كه در اين جنگها خونش ريخته شد و افسوس بر آن لشكر كمال ، كه پرچمش در اين حوادث بزرگ سرنگون گرديد ! اگر در اين حادثه سوزناك از مساعدت دانايان محروم شدم و نادانى عقل و انديشه ، مرا به هنگام حادثه تنها گذارد ، ولى براى همراهى و مساعدتم ، تپه‌هاى خاكهاى كهنه و ديوارهاى ويران شده كفايت مىكند ، زيرا آنها هم مانند من ناله مى كنند و همچون من در غم و اندوه غوطه‌ورند . اگر مى شنيديد كه چگونه نمازها با زبان حال بر آن شهيدان راه حق نوحه مى كنند و چگونه انسان از خلوتهاى راز و نيازها بر آنها ناله سر مىدهد و بزرگوارى طبيعت و كرامت ، مشتاق ديدار ايشان مى باشد و بخشش و كرم ، خواهان نشاط ديدار آنهاست و چگونه محرابهاى مساجد از فراق آنان گريه مى كنند و چگونه حاجت حاجتمندان براى بخشش آنان فرياد مى زنند ، هر آينه از شنيدن اين فريادها ، گرفتار غم و اندوه مى شديد و مى دانستيد كه در اين مصيبت بزرگ كوتاهى كرديد . بلكه اگر تنهايى و شكستگى و ناراحتى مرا مىديديد و خالى بودن مجالس و آثار مرا مشاهده مى كرديد ، منظره اى برابر ديدگان شما مجسم مى شد كه دلهاى شكيبا را به درد مى آورد و اندوه سينه ها را مى افزود . آن خانه‌هايى كه به من حسد مى بردند ، مرا سرزنش و شماتت كردند و دستان پر خطر روزگار بر من چيره شد . . . آه ! چقدر به آن منزلى كه ايشان در آن ساكن شدند و آرامگاهى كه آنان در آن آرميده‌اند مشتاق و آرزومندم ! اى كاش من نيز از نوع بشر مى بودم و خود را