تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
جمعى به اين منظور به سوى خانهء عبد الله رفتند . چون اين خبر به طايفهء ازد رسيد ، همه جمع شدند و قبايل يمن نيز به آنان ملحق گرديدند تا عبد الله را حفظ كنند . چون خبر اجتماع آنها به ابن زياد رسيد ، قبيله هاى مضر را جمع نمود و به سركردگى محمد بن اشعث به جنگ آنان فرستاد . راوى مى گويد : جنگ سختى بين آنها در گرفت و گروهى از اعراب كشته شدند . نهايتا سپاهيان ابن زياد به خانهء عبد الله بن عفيف رسيدند و درب آن را شكستند و به خانه درآمدند . دختر عبد الله فرياد زد : " پدر جان ! لشكر دشمن به خانه در آمدند " . عبد الله گفت : " مترس و شمشير مرا بده " . دختر شمشير را به او داد وعبد الله به دفاع پرداخت و اين شعر را زمزمه مى كرد : " من پسر مرد با فضيلتى ، عفيف و پاكيزه‌ام . عفيف ، سرور من است و من پسر ام عامرام . چه بسيار پهلوانان زره پوش شما و قهرمانانى كه من با ايشان جنگيدم و آنها گريختند " . دختر عبد الله مى گفت : " پدر جان ! اى كاش من مردى بودم و در پيش روى تو با اين مردم زشتكار كه كشندگان عترت پيغمبرند مى جنگيدم " . سپاه ابن زياد از هر طرف بر عبد الله هجوم مى آوردند و از خود دفاع مى كرد و كسى بر او دست نمى يافت . از هر جانب كه به او نزديك مى شدند ، دخترش او را آگاه مى ساخت ، تا اينكه لشكريان بر فشار حملهء خود افزودند و او را از هر سو احاطه كردند . دخترش فرياد زد : " اى واى از ذلت و بيچارگى ! كار بر پدر من سخت شده است و يار و ياورى ندارد " . عبد الله ، شمشير خود را به دور سرش مى گردانيد و رجز مىخواند و مىگفت : " سوگند به خدا ، اگر ديدگان من باز مى شد و بينايى خود را باز مى يافت ، كار بر شما بسيار سخت مى گرديد " . لشكر ابن زياد پيوسته با او مى جنگيدند تا دستگيرش نمودند و نزد ابن زياد بردند .