تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢

رشادت عبد الله بن عفيف

راوى مى گويد : پس از آن ، ابن زياد بر بالاى منبر رفت و حمد و ثناى خداوند گفت و در بين سخنانش گفت : " سپاس خداى را كه حق و صاحبان حق را آشكار و أمير المؤمنين يزيد و شيعيان او را يارى كرد ، دروغگو و پسر دروغگو ، حسين بن على را كشت " . در اين هنگام ، عبد الله بن عفيف ازدى - كه يكى از نيكان و پارسايان شيعه بود و چشم راستش را در جنگ صفين و چشم ديگرش را در جنگ جمل از دست داده بود و پيوسته ملازم مسجد اعظم كوفه بود و هميشه روز تا شب را در آنجا به نماز مى پرداخت - از جا برخاست و گفت : " اى پسر مرجانه ! دروغگو ، تو و پدر تو و آن كسى است كه تو را والى كوفه ساخت و پدر نابكار اوست . اى دشمن خدا ! آيا فرزندان انبيا را مى كشيد و بر منبر مسلمانان اين سخنان را مى گوييد ؟ " ابن زياد غضبناك شد و گفت : " گويندهء اين سخن كه بود ؟ " عبد الله فرياد زد : " من بودم اى دشمن خدا ! آيا ذريهء طاهرهء رسول خدا را كه خداوند آنان را از هر گونه آلودگى پاك و پاكيزه گردانيده است مى كشى و گمان مى كنى هنوز مسلمانى ؟ چه مصيبتى ! كجا هستند فرزندان مهاجرين و انصار كه از اين ناپاك سركش ، معلون فرزند معلون - كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) او را لعنت كرده است - انتقام نمى گيرند ؟ ! " راوى مى گويد : اين سخن بر غضب ابن زياد افزود و رگهاى گردنش از خون پر شد و گفت : " عبد الله را نزد من آوريد " . پاسبانهاى زبردست از هر طرف به سوى او شتافتند تا او را دستگير كنند . ولى بزرگان قبيلهء ازد ، كه پسر عموهاى عبد الله بودند از جا برخاستند و او را از دست پاسبانها رهانيدند و از در مسجد بيرون بردند و به خانه‌اش رسانيدند . ابن زياد دستور داد : " برويد به خانهء اين نابيناى ازدى - كه خدا دلش را كور كند ، چنان كه چشمش را كور نموده است - و او را نزد من حاضر كنيد " .