تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
والى مدينه نوشت . چون نامه به عمرو بن سعيد رسيد ، بالاى منبر آمد و خطبه خواند و خبر شهادت حسين ( عليه السلام ) را به اطلاع مردم رسانيد . از اين خبر ، ضجه و ناله از بنى هاشم برخاست و مراسم عزا و سوگوارى برپا شد . زينب ، دختر عقيل بن ابى طالب ( عليه السلام ) ندبه مى كرد و مى گفت : " چه جوابى داريد اگر رسول خدا به شما بگويد كه با عترت و اهل بيت من بعد از وفاتم چه كرديد ؟ با وجود اينكه شما امت آخر الزمان و آخرين امتها هستيد ، آيا پاداش من اين بود ؟ در صورتى كه من شما را نصيحت كردم كه با خويشان من بعد از من بدرفتارى نكنيد " . چون آن روز به پايان رسيد و شب آمد ، اهل مدينه شنيدند كه هاتفى ندا مىكند : " اى كسانى كه حسين ( عليه السلام ) را از روى جهل و نادانى كشتيد ! عذاب و بدبختى بر شما بشارت باد ! و بدانيد كه اهل آسمانها و انبيا و مرسلين و شهدا ، همه به شما نفرين مى كنند . شما از قول داوود و موسى بن عمران و عيسى بن مريم ، صاحب انجيل ، مورد لعن و نفرين قرار گرفتيد " .

از كوفه به شام

چون نامهء عبيدالله بن زياد به يزيد بن معاويه رسيد و از مضمون آن مطلع شد ، در جواب آن نوشت كه سر حسين ( عليه السلام ) و سر ياران او را كه با او كشته شدند ، همراه همهء اهل بيت و خانوادهء او به شام بفرستد . ابن زياد ، محفر بن ثعلبهء عائذى را طلبيد و آن سرهاى مقدس و اسيران خانوادهء رسالت را به او سپرد . محفر ، اسيران را به صورتهاى باز ، مانند اسيران كفار به جانب شام حركت داد . ابن لهيعه و ديگران خبرى را نقل كرده اند و ما آن مقدارى را كه در اينجا مورد نياز است نقل مى كنيم . وى مى گويد : " به طواف خانهء خدا مشغول بودم . ناگاه ديدم شخصى مى گويد : " خداوندا مرا بيامرز و گمان نمى كنم كه مرا آمرزيده باشى " .