تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
ويژهء پروانگان عشق است كه در سرادق جلال تو بال زننده و گردا گرد شمع حقيقت وجودت بگردند و در يك لحظه ، سراسيمه تسليم شعله وصال گشته ، در امواج بيكران نور و هستى ، شخصيت و موجوديت خود را محو سازند و پرتو آسا ، به خورشيد بى زوال وحدت بازگردند . " اى پروردگار بزرگ ! هنگامى كه شب فرا مى رسد و از گريبان خون آلودهء شفق ، عفريت ظلمت سر بيرون مى كشد ، تو را سپاس مى گذارم و تو را مىستايم . و در سپيدهء دم كه پنجه‌هاى زرتاب آفتاب ، بر پيشانى افق ، با قلم طلا آيات نور مىنگارد ، ياد تو هستم و تو را مى پرستم . هر آن ستارهء فروزنده كه از گوشه چادر شبرنگ سپهر ، يكدم آشكار و يك دم نهان مىشود و دورنماى بديع خود را بدين عشوه ها جذاب تر جلوه مىدهد ، از بزرگى و عظمت تو غافل نيستم و همه ، جمال تو مى بينم . چون ديدگانم به روى جهان باز شود ، از پاى تا سر يك پاره قلب مىنمايم كه با تو ، عاشقانه راز گويم ، از هر درى كه سخن گويند فرسوده و خسته مى شوم ، ولى همين كه نوبت به حديث تو افتد ، نشانى از نو گرفته ، داستان را از سر آغاز مىكنم . . . . " تو را مىستايم ، و بدين ستايش مى خواهم كه ابرهاى رحمت بر ما بسيار ببارد و در اين موقعيت نعمت تو كامل گردد . تو را مىستايم و با اين ستايش ، جان خود را به پيشگاه عزت تو تسليم مى سازم و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه مى جويم . " خدايا ، مرا به توانگرى خويش نيازمند كن و از توانگران و اغنيا بى نياز ساز ! تو راه بنماى تا من گمراه نشوم و تو دوست باش تا از فريب دشمنان ايمن بمانم " . آرى ، بدين گونه مى گذشت شب‌هاى آن ابر مرد يگانه ، آن اسطورهء پر جلال كه خود از جلال آفرينش پروردگارش ، نشانه اى و آيتى بود . و چون ، شب به پايان مى رسيد ، اندوهگين مى شد كه چرا آن خلوت پر شكوه شبانه و آن فرصت نيكوى راز دل گفتن با خداى يگانه ، بسر آمده است . و بار ديگر ، تمامى روز را در انتظار شب مىگذرانيد و شب ، باز همچون همه شب‌هاى پيشين مى گذشت . . . خدايا ، پرتوى از شب‌هاى على را ، بر شب‌هاى زندگى ما نيز فرو فرست ! و روزهاى ما را نيز روزهاى مبارك و ميمون و سعادتبار قرار بده ! آمين رب العالمين