مصاحبه و خيال مشاهده يكديگر خالى نبوده است و خدا را كه ولىّ حمد است ، شكر مىگويم كه ملاقات را حاصل كرد و سختى درد و دورى را به آسايش و آگاهى مبدل ساخت . « 1 »
گفتم : پدر و مادرم فداى شما باد از روزى كه آقايم - ابو محمد عليه السّلام - دعوت الهى را لبيك گفته است پيوسته ، در جستجوى شما بودهام و از شهرى به شهرى رفتهام و همهء درهاى اميد بر رويم بسته مىشد تا آنكه خداى تعالى بر من منت نهاد و كسى را بر سر را هم قرار داد تا مرا به نزد شما آورد و شكر خدايى را سزاست كه بزرگوارى و احسان شما را به من الهام فرمود ، آنگاه خود و برادرشان - موسى - را معرفى و مرا به گوشهاى بردند و فرمودند :
پدرم عليه السّلام از من پيمان گرفته است كه جز در سرزمينهاى نهان و دور ، مسكنى اختيار نكنم تا امرم مخفى بماند و مكانم از مكايد گمراهان و خطرات مردم سركش و بدانديش در امان باشد . از اين رو مرا به طرف بيابانها و شنزارها روان ساخت و پايانى در انتظار من است كه در آن گره از كار گشوده شود و فرياد و وحشت مردم بر طرف گردد . و او عليه السّلام از خزانههاى حكمت و اسرار دانش آنقدر به من آموخت كه اگر شمّهاى از آن را برايت بازگويم از باقى آن بىنياز مىشوى .
هامش
( 1 ) . مرحبا بك يا أبا إسحاق لقد كانت الأيّام تعدني و شك لقائك ، و المعاتب بيني و بينك على تشاحط الدّار و تراخي المزار تتخيّل لي صورتك حتّى كأنّا لم نخل طرفة عين من طيب المحادثة ، و خيال المشاهدة ، و أنا أحمد اللّه ربّي وليّ الحمد على ما قيّض من التّلاقي و رفّه من كربة التّنازع و الاستشراف عن أحوالها متقدّمها و متأخّرها .